آغاز راهی دیگر
 
نويسندگان

این روزها اینقدر شلوغه که زیاد متوجه گذر زمان نمیشم ... اکثرا تو اداره تا 5 عصر هستم وقتی هم میرسم نیم ساعتی تردمیل میزنم و دوش میگیرم و زیر کولر دراز میکشم تا هم موهام خشک بشه و هم دمای بدنم که بخاطر تردمیل بالا رفته متعادل بشه ...(البته بعلت ژا درد بدی که تو چند روز اخیر داشتم دیگه نمیزنم و به همون پیاده روی صبح ها اکتفا میکنم ...)

نامزد خان یکشنبه برگشت... گفت نمیرم شرکت میام پیشت ... رفتم ورودی شهر دنبالش .. برگشتیم خونه ، صبحانه خوردیم و خوابید و منم برگشتم اداره چون خیلی خیلی کار داشتم ... تا 3 یکسره مشغول بودم و آخرش هم به مدیر گفتم من مهمون دارم و نمیتونم بمونم ... خندید ... سرخ شدم و لبخند زدم ...خجالت

تخته گاز برگشتم خونه ... مامانینا پائین بودن و تو آشپزخونه مشغول تدارک نهار ... سلام و احوالپرسی کردم و رفتم طبقه بالا ... دیدم تازه بیدار شده ... گفت چرا دیر اومدی؟ گفتم کارم زیاد بود ... دیگه نهار خوردیم و نشستیم به حرف زدن و صحبت در خصوص عقد و مراسم و برنامه هامون ... گفتمان خوبی بود ...

غروب هم رفتیم مرکز چوب شهرمون که خیلی از نمایشگا ه های یافت**آباد کارگاههاشون اینجاست و همه شون کنار کارگاه نمایشگاه هم زدم ... سرویس خواب تا حدودی پسندیدیم ولی مبلمان نه !!!!!!

فرش هم رفتیم دیدیم ولی چون فعلاً مشخص نیست خونه چطور باشه و سالنش و ابعادش مشخص نیست دست نگهداشتیم ...

مزون لباس ژورنالی های شهرمون هم سر زدیم ... احتمال زیاد عقد تو محضر باشه و بعدشم رستوران واسه همین دنبال یه کت بلندو شلوار شیک مجلسی کرم یا سفید هستم که بتونم با شال و کیف و کفش تا ببینم چه رنگی میشه (مد نظرم کیف و کفش زرشکی با شال کرم زرشکی هستش)ستش کنم ... برای جناب نازمزد هم دنبال کت تک هستیم ... اگه پیدا نشه مجبوریم بریم تهر**ان ...

برگشتیم خونه و شام خوردیم و جناب نامزد بخاطر قرص های همکارش که پیش ایشون بود و از شهرشون براش آورده بود مجبور بود برگرده ... چون طفلک همکارش که یه پسر جوون متولد 65 هستش طپش قلب شدید داره و بدون قرص نمیتونه بخوابه ... که وقتی زنگ زد به همکارش اطمینان داد حالش خوبه و همون صبح برسونه دستش خوبه ...

دیگه با کلی دعا و صلوات خوابیدم ... همش میترسیدم بلایی سر همکارش بیاد و عذاب وجدانش تا آخر عمر دنبالمون باشه ...ناراحت

صبح ساعت 6:15 بیدار شدم و سریع آماده شدم و جناب نامزد رو هم بیدار کردم و سریع رفتیم سمت شرکت ... هر چی هم اصرار کرد آژانس بگیره گفتم من استرس دارم بیا ببریم قرص این  بنده خدا رو زود برسونیم دستش ...

دیروز هم مامانینا و خواهریا رفتن بازار و کلی پارچه و پر و تشک آماده خریدن و دیروز هم مشغول بالشت دوزی بودن ... دستشون درد نکنه ...قلب

برای ترم بعد هم دو تا از دانشگاه ها رو بایکوت کردم و گفتم شرایطم فرق کرده و نمیرسم بیام ...

تا شنبه هم جناب رئیس خان نیستن و از 7 دولت آزادیم ...

اگه بشه امروز غروب برم دیدن یکی دیگه از دوستام که نی نی دار شده ... کلاً بازار نی نی دار شدن داغه ... نیشخند

این روزا بشدت دنبال جذب پولم و خدا رو شکر که تا اینجا هم خوبه ...لبخند

خدا نوشت : مرسی و شکر برای داده ها و نداده هات ... مرسی که هستی ... تن سالم ، دل خوش ارزونی همه مون کن ... آمین ...قلب

 

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٦/۱۱ ] [ ٦:٥۳ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/٦/٦ ] [ ۸:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩۳/٦/۱ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩۳/٥/٢٥ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٢٠ ] [ ٦:٤٢ ‎ق.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩۳/٥/۱۱ ] [ ٩:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٥/٦ ] [ ٦:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ]

شرم میکنم با ترازوی کودک گرسنه کنار خیابان ، سیری ام را وزن کنم ...

ای کاش یک ماه نیز موظف بودیم از اذان صبح تا غروب آفتاب شکم فقرا را سیر کنیم نه اینکه گرسنگی و تشنگی کشیده تا فقط رنج آنها را درک نماییم ....

آری هزاران بار افسوس که دیریست وامانده ایم در ظاهر دین و دهانمان پر شده است از غلظت تلفظ حرف "ض" در کلمه " و لا الضالین " ....

[ جمعه ۱۳٩۳/٥/۳ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- گاه باید در تقدیر خداوند مانند کودکی نوپا بود که وقتی او را به هوا می اندازیم از ته دل قهقهه میزند ،چرا که اطمینان دارد دستانی که به او هیجان اوج را میدهد او را خواهد گرفت...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed