آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

این روزا ته ذهنم یه تلاطمیه ... یه چیزی که نمیدونم چطوری باید بفهمم دقیقاً چیه؟! البته علتش هم رفتار و برخورد نزدیکان آدمیه ...یه سوال مبهم که جواب مشخص و قاطعی براش نداری؟! یه حس آزار دهنده که وقتی میاد بهم میریزتت ولی گاهی هم اثری ازش نیست ... من از لحاظ شخصیتی آدم فوق العاده حساسی هستم و کوچکترین رفتار دیگرانو به بدترین شکل ممکن برای خودم تعبیر میکنم و این تعبیر فقط در مرحله فکر متوقف میشه و به زبون نمیاد و همین باعث میشه از درون اذیت بشی ...

شرایط این روزهای محیط کار و تیکه های گاه و بیگاه همکاران هم جالبه برام ... اینکه فکر میکنن من نورچشمی مدیر قبلیمون که رفته بود و دوباره داره برمیگرده هستم و باید خوشحال باشم؟!

هیچ وقت اهل چاپلوسی نبودم و شاید تو شرایط فعلی ادارت این یه نقطه ضعف باشه ! ولی همیشه تو برخوردهام توی محیط کاری سعی میکنم مودب باشم و هر کاری که بهم محول میشه رو به بهترین شکل ممکن انجام بدم ... شاید دیگه مثل سابق دنبال چلنج و ارائه ایده هام نباشم ولی کارهامو با حس مسئولیت پذیری بالائی انجام میدم ...

این روزها برای فرار از فکر و خیال به خواب پناه میبرم و ایضاً به تجویز دکترم مصرف فلوک**ستین شروع کردم ... کمک میکنه به اینکه بی خیال باشم ...

گرد و خاک دیشب که در عرض چند دقیقه کل شهرو احاطه کرد خیلی دلگیرانه بود طوری که بعد از خرید به پیشنهاد همسر رفتیم سمت خونه پدرم تا کمی از اون حال بیایم بیرون و خدا رو کشر وقتی اومدیم بیرون هوا بهتر شده بود ...

بارون امروز هم نتونست این گرد و غبارو بخوابونه و همچنان شهر در غم و خاک دفن شده ...

برای فرار از این هوا و بخاطر مرخصی های استفاده نشده همسر و در حال سوخت ، به پیشنهاد یهویی ایشون ان شاله فردا به همراه مامان و داداش کوچیکه عازم دیار مادری و پدری من هستیم و برای همسر جالبه چون تا حالا اون سمتی نرفته ...

*یکشنبه شب خواهری و نامزدش شام مهمون خونمون بودن و خوب بود ...

*داداش کوچیکه ماشینو برده سرویس و خدا رو شکر مسکلی نبوده ...

*کماکان  ما و کارهایی که بشدت به دقت و حوصله نیاز دارن در حال کلنجار رفتن با همیم ... تا دیروز که از همشون با موفقیت بیرون اومدم تا ببینیم حریفمون امروز چطور پیش میره ...

*همکار اتاق کناری باز رفته توی خودش و خدا میدونه از کجا و چطوری پره ... منم در سکوت ساعت کاریمو باهاش طی میکنم و فقط به سلام و خداحافظی بسنده میکنیم ...

کلی کار اداری دارم و چمدون هم نبستم و آرایشگاه هم نرفتم ...اما مطمئنم که فردا این موقع همشونو انجام دادم و با خیال راحت از سفر لذت میبرم ...

خدا نوشت: شکرت ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]

از چند وقت پیش ها دارم به این فکر میکنم که سبک و نوع نگارش و نوشتنمو اینجا تغییر بدم ...

احساس میکنم من آدم روزانه نویسی نیستم !!!!!! چطور بگم این کاره نیستم ...

دوست دارم درگیری های ذهنیمو و چیزایی که تو فکرم میگذره رو بیارم روی کاغذ ... حالا این دغدغه ها میتونه کاری،خانوادگی، رابطم با همسر و ....

کلاً من آدم سخنوری در خصوص بیان واضح و شفاف احساسات و تخیلات فکری نیستم ...گاهی که وبلاگ دوستانو میخونم میبینم چقدر روان حسشونو بیان میکنن و یا حتی خوددرگیری فکری که بابت مسائل داشتن ...

شاید لابلاش روزانه هامو هم گفتم ....

راستش بازخورد و انرژی منفی از این وبلاگ برمیگرده توی زندگیم ... احساس میکنم نباید از یه سری مسائل شخصی و روزانه هام بطور مشروح و مبسوط اینجا بگم و تیتروار هم کفایت میکنه ...

شاید من متهم بشم به خرافاتی بودن ولی حقیقت اینه که بارها و بارها این قضیه رو با دقت بررسی کردم و نتیجه همونی شد که حدش میزدم ... من یه زندگی کاملآً عادی و معمولی دارم با دغدغه ها و خوشی ها و ناخوشی های خودش ...

احساس میکنم بیان همون خوشی های کوچیک هم باعث میشه بازخورد منفی برگرده توی زندگیم و اخیراً به این نتیجه رسیدم که شاید کسانی بدون ردپا از اینجا میگذرن که درآرزوی داشته های حتی کوچیک من هستن و من چون سعی میکنم از ناخوشی ها و دلگیری ها و مشکلات اینجا خیلی خیلی کم بنویسم ، اینطور استنباط بشه که من یه آدم بی غم و مشکل هستم ، چیزی که حقیقت نداره !!!!!!!!!!

بعد از عکس های خونه و مراسم حنابندون ، من هیچ پستی از روز عروسی که خیلی مهم تر از بقیه مراسم هاست نزاشتم ...چون بنظرم بود و نبود یه سری چیزا زیاد مهم نیست حتی اگر واسه ما خیلی مهم باشه ...پس میشه تیتر وار هم گفت و گذشت ...

البته قبول دارم که بعد از خوندن خاطرات حنابندون همتون پیگیر بودین ولی بعدش نه ... این اصلاً توقع نیست و برمیگرده به دغدغه ها و مشکلات هر کسی که اینقدر تو روزانه های خودش غرقه که زمانی برای این افکار نمی مونه ... شاید خودم هم دقیقاً همینطور باشم ...

خواستم بگم که گفته شدن یا نشدن یه سری چیزها اصلاً و ابداً مهم نیست حتی اگه برای ما مهمترین اتفاق زندگیمون باشه ...

هیچ کدوم اینها بحساب گله گی نیست و فقط خواستم دلایلمو برای تغییر رویه تا حد ممکن توضیح بدم و بنظرم چیز خوبی هم از آب درنیومد ...

در حال حاضر ترجیح میدم روزانه هام تیتروار باشه تا مشروح و پستهام بیشتر رنگ و بوی دغدغه ها و درگیری های ذهنی و تحلیل هامو بگیره ...

از همه دوستان خوبم ممنونم که همیشه با خوندن ناراحتی هام ، ناراحت شدن و خیلی جاها همراهی و راهکارهای پیشنهادیشون کارساز بوده ...

از گلی،اطلسی،زهرا،الهه،دنیا،نرگس،سرگل،مریم،بنفشه بانو،فری،نگار عزیز،ساینا و شاید خیلی های دیگه که الان حضور ذهن ندارم ، ممنونم ...همتون برام عزیزید و هیچ وقت همراهی ها و دلداری هاتون فراموش نمیشه ...خوشحالم که این وبلاگ باعث شده با عزیزانی مثل شما آشنا بشم و بی دغدغه و نگرانی از قضاوت حرفهای دلمو بزنم ...

نمیدونم هدفم از نوشتن این پست چی بود ولی حالا میفهمم چرا وبلاگستان کم کم داره توی سوت و کوری فرو میره و اونایی هم که می نویسن یا تازه کارن یا خیلی تو لفافه حرف میزنن یا کلاً از زندگی شخصیشون با جزئیات چیزی نمیگن ...من خرافاتی نیستم ولی به حسرت دل و آه اون واقعاً ایمان دارم ... گاهی که بهم میریزم و زندگی یکم سخت میشه حس میکنم آهی پشت سر زندگیمه و یا حتی یه حسرت کوچیک ...

پس سعی میکنم تغییر رویه بدم ...

همچنان می نویسم اما سعی میکنم متفاوت باشه ...

برای بودنتون از همتون ممنونم ...

خدانوشت: شکرت ...

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا