آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خداحافظ 34 سالگی با تمام خاطرات خوب و ناخوبش ...

و سلام بر 35 سالگی ...

شاید 34 سالگی یکی از بهترین سالهای عمرم بوده باشه ولی من با ذوق بیشتری به استقبال 35 سالگی میرم ... ان شاله که پر از شادی های و خاطرات خوب بی انتها باشه ...سال نیمه شدن دهه چهل زندگیم میشه ...امیدوارم بهترین اتفاقات ممکن در کمین وقوع توی این برگ از زندگیم باشه ...

*پیک نیک دیروز توی برفها و کنار چشمه زلال و آتیش زغالی و جیگر کبابی شاید یکی از بهترین دور همی های عمرم بود ... عالی بود ... مرسی کائنات ...

**خدایا شکرت ... مرس برای اینهمه حس خوب که هیچ دلیل خاصی نداره و فقط و فقط یه حس و حال درونیه ...مرسی ...

شاد باشید و سلامت در پناه دستهای مهربون خدا ...

[ شنبه ۱۳٩٤/۱۱/۱٠ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ]

امرزو هفتم بهمنه و فقط سه روز دیگه تا تولدم مونده ...

قاعدتاً چون اولین تولد توی خونه مشترکمونه باید خیلی ذوق داشته باشم ولی عادی هستم نه خیلی ذوق مرگ و نه خیلی بی ذوق ...

امیدوارم عبور از این فصل و سال از زندگیم و شروع سال جدید از زندگیم یه شروع و پایان بی نظیر داشته باشه همراه با دل خوش و تن سالم ... آمین ...

دلم کلی خرید و خرید گردی میخواد ولی بخاطر رژیم مزخرف و کاهش وزنم تا عید میخوام دست نگهدارم ... از سه هفته پیش روند کاهش وزنم استپ زده و حتی نیم گرم کم نکردم و همین انگیزه و اعصابمو خرد میکنه !!!!!!!!!(رژیم بشدت خر است ! بیچاره ما تپل ها که خوردنمون یه جوری کوفتمون میشه و نخوردنمون یه جور دیگه !)

دلم یه پالتو یا بارونی ... یه شال گرم جدید کنفی(کلکسیون شال دارم ولی نمیدونم چرا باز دلم میخواد !)... یه نیم بوت شیک و راحت ... یه کلاه و شالگردن ...میخواد ...

چند روز پیش دندون عقلمو کشیدم و هنوز هم درست درمون خونش بند نیومده !!!!

اوایل اسفند نوبت گرفتم برای عصب کشی و پر کردن یکی دیگه از دندونهام که با وجودی که کاملآً سالمه و هیچ مشکلی نداره ولی حساس شده و بشدت داره اذیتم میکنه ...

دلم مسافرت میخواد از نوع شمالش ...

خواهر شوهری مجرد احتمالآً هفته آینده میاد ... امیدوارم تنها بیاد تا حسابی بهمون خوش بگذره چون میگفت احتمال داره با خواهر زاده ذکورش بیان که من بشدت پیشش معذبم ... با اینکه هنوز دیپلم نگرفته ولی نگاه هاش یه جوریه مثل نگاه های یه پسر توی سن بلوغ ... من واسه کمتر کسی این حس های بدو پیدا میکنم ولی در این مورد...سوالناراحت

ان شاله بی حرف پیش . تعطیلات 22**بهمن هم بریم مهمونی پاگشا سمت شمال به دعوت خانواده داماد جدیده ... بشدت نیاز دارم به این سفر حتی کوتاه ...

این روزا اوج کارهای اداره ست، فصل بودجه و اصلاحیه و یه سری کارهای دیگه ... با رژیمی که میگیرم بسان جنازه میرسم خونه ...

شنبه هم با همسری و خواهری میریم سمت کا***شان پیش دکتر طب سنتی که زیر نظرشون داریم رژیم میگیرم ... امیدوارم منو با لگد پرت نکنه بیرون ...چون خواهری تقریباً دو برابر من کم کرده !!!!!!!!!!گریه

برای اولین بار موهامو یه رنگ خاص کردم به پیشنهاد همسری ... رنگ عنابی ... یه شکل و قیافه جدید پیدا کردم ... با مزه ست ...نیشخند

دلم مسافرته خارجه هم میخواد ولی اصلا مرخصی نمیدن و ما هم حرف گوش کن میشینیم سرجامون ...

چقدر این پست الکی و بیخود شد ... ولی یدفعه دلم خواست بیام همین چیزای الکیو بنویسم ...

امیدوارم تا آخر هفته بعد همه خریدهام انجام شده باشه و مهمونمون هم تنها اومده باشه و در تدارک سفر آخر هفته بعدمون باشیم ... لطفاً کائنات ...

این روزا زدم تو خط کیک و باقلوا و پنکیک ... همسری هم مشتری پرو پا قرصشونه ...حس خوبیه زن خانه بودن ...

خانه تکانی هم به لطف خواهری انجام شد ... پادری ها و پرده ها شسته شد ... کابینتها همه مرتب و تمیز شد ... دستشویی و حمام اساسی توسط سارا کوزت سابیده شد ... فقط مونده رو تختی رو بدم بیرون بشورن و یه جارو و طی و گردگیری اساسی برای اسفند ان شاله ...

کاش بشه این جمعه هم با خواهری اینا بریم بیرون شهر برف بازی ... کائینات بازم پلیز ... امسب برم ببینم میتونم هماهنگ کنم آیا ...

دیگه خیلی خزعبلات بافتم بهم ... برم به کارهام برسم ...

خدایا شکرت برای همه چیز ...

خدا نوشت : شکرت خدایا ...

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/۱۱/٧ ] [ ٥:٢٠ ‎ب.ظ ] [ ]

بعد از مدتهای زیادی اومدم یه سری بزنم و یه گردگیری جزئی داشته باشم و برم ...

راستش حیفم اومد این حس خوبو جایی ثبتش نکنم تا بعدها از خوندنش لذت ببرم ...

شاید خیلی سرخوش بنظر بیام ولی شاید الان هرکسی دیگه جای من بود بنظرش خنده و حتی لبخند مسخره ترین حس ممکن بود ولی خب من قرار نیست به ساز دینا برقصم گاهی هم لازمه دنیا بساز من برقصه ... هوم؟! موافقین؟!

آقای همکار خوبمون رفته مرخصی مناطق گرمسیری آنسوی آبها و بنده هم یکی از کسانی هستم که برگه سان را بعنوان جانشین امضا نموده ام ...

امروز صبح ارباب رجوعی داشتن که با وجود دل درد و روح درد شدید میبایست میرفتم توی اتاق همکار و پشت سیستم خودشون انجام میدادم ...

یه آقای خوش برخورد و مهربون و نورانی ... اول عیدو بهمون تبریک گفت(ولادت امام حسن عسگری)... بعد هم کلی شعر واسمون خوند ... همکارهای آقا را بوسید ولی بسمت من فقط لبخند زد( منتظر بوذم بیاد و بوسمم کنه !)چشمکنیشخندزبان

خلاصه با اینکه مدارکش کامل نبود اما دلم نیومد پیرمردو سر بدوونم ... کارشو یه جوری اوکی کردم ... خودم رفتم کپی هاشو گرفتم ... در تمام این مدت این مرد مهربون مشغول دعا برای من بود و آرزوی عاقبت بخیری ...

آخرشم گفت : دخترم من باید امرزو یه عیدی خوب بهت بدم ... دارم میرم یه مجلسی که حداقل سیصد نفر هستن ... اونجا برات دعا میکنم ... یه دعای خاص پس نیت کن ...

و اینگونه شد که با وجود درد جسمانی زیادم و سرمای سیبری گونه اتاقم دلم گرم و لبم له لبخنده ... انگار منتظر یه معجزه ام ... یه اتفاق خاص ... یه چیزی که یاعث بشه از اعماق وجودم بعد از مدتها خوشحال بشم و بخندم ...

نوشتم تا یادم بمونه ... من ایمان دارم به نیروی دعا و جذب و کائنات ...

پس شمارش معکوسمو شروع میکنم برای ظهورش ...

روز مره گی ها:

اتفاق و جریان خاصی نیست ...

کار ، خونه ، سفرهای کوتاه یک روزه ، روزهای امتحان دانشجوها، تصحیح اوراق ، رسیدگی به تجدید نظرات ... زنگ و زنگ و زنگ و سفارش نمره و التماس دعا ... دیروز تموم شد ثبت همه نمرات و خلاص ...

یه مابه التفاوت قلمبه ای هم این ماه برامون واریز کردن ...چون تولدم نزدیکه مقادیریشو برای خودم گذاشتم کنار تا ببینیم چیکارش میشه کرد.

خدا پشت و پناه همه مون باشه ...

شاد باشید و سلامت ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]

امروز آخرین روز پائیزه ... پائیزی که اونطور که فکر میکردم پیش نرفت .لی باز هم خدا رو شکر .. با وجود کار زیاد دلم خواست بیامو توی این روز حتی شده یه پست کوتاه بزارم .

امیدوارم با شروع زمستان آخرین فصل سال و پایان پائیز ، روزهای بی نظیری در انتظارتون باشه ... روزهایی پر از شادی و سلامتی و خوشی ...

امشب حتماً برنامه ای دارید برای دور همی بودن ... امیدوارم حسابی خوش بگذره ...

ما هم دعوتیم خونه مامان ... قراره آقای داماد جدید شب یلدایی بیاره برای خواهرم ... یادش بخیر پارسال هم همسری برای من آورد ...

دوست داشتم یلدای امسال همه خونه ما جمع بشن ولی با برنامه امشب ، ان شاله موکولش میکنیم به سال آینده تا هم توی خونه خودمون (از نظر مالکیتی منظورمه!)باشه و هم جامون یکم بزرگتر ...

امسال تصمیم داشتیم جابجا شیم و چند مورد خونه خوب هم پیدا کردیم ولی قسمت نبود بلند شیم چون صاحبخانه پول پیشمونو نداشت که بده ...

ما هم به فال نیک گرفتیم و گفتیم شاید مصلحت در اینه از اینجا بلند شیم و بریم خونه خود خودمون ان شاله ...

برای روجهازی خواهری(ما آذری ها از این رسم ها داریم! یعنی خواهر برادری که بتونه خودش یه تیکه از جهازو میگیره و الیته هیچ اجباری نیست . ) فرش هاشو خریدم ... دو تخته فرش 9 متری ... البته فقط هزینه شو دادم و خودشون رفتن خریدن ...

یک شب هم مهمونی گرفتیم و خاله اینا و بابااینا رو دعوت کردیم شام ... حسابی همه شوکه شدن از سفره ای که رنگی بود و حاصل کار خودم ... چون من توی خونمون دست به سیاه و سفید نمیزدم !!!!!!

دلم مسافرت فصل سرما میخواد ولی بخاطر امتحانات همسری فعلآً امکانش نیست ... کارای پایان نامه همسری به انتها رسیده و بنده در نقش یک عدد ویراستار دارم کارای فرمت و ادیتی و چیدمانشو انجام میدم ...

امشب بیاین گوشی هامونو بزاریم کنار و از دور هم بودن حسابی لذت ببریم ... شاد باشیم ... واقعاً زندگی ارزش غم و غصه خوردن نداره ...

در پناه خدای مهربون ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۳٠ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]

ساعت 5/5 صبح از تشنگی از خواب بیدار میشم و میرم سمت یخچال ...

ساعت توی سالنو نگاه میکنم ...

برمیگردم توی اتاق خواب و میبینم همسری چشماش نیمه بازه و لبخند میزنه ...

میگم ساعت 5.5 هستش ، دیرت نشه ؟!

میگه میدونی خواب چی میدیدم؟! (من خدای خواب دیدنم و همسری به ندرت خواب میبینه!)

گفتم چی بوده خیر باشه ...

گفت: خواب دیدم یک جفت پسر دوقلو داریم که داشتیم سر پیدا کردن اسمهاشون بحث میکردیم ... بعدشم من میگفتم همین دو تا بچه بسه و شما داشتی چونه میزدی نه من دخترم میخوام ...

شاید یه خواب خیلی خیلی عادی باشه ولی منو پر کزد از حس های خوب ...

این روزها ، دنیای وبلاگستان بیشتر از مامانایی هستش که چشم انتظار اومدن نی نی هاشون هستن ...

یه حس خاص ...

من هنوز آمادگیشو ندارم و از هنوز از با هم بودنمون و دو نفره هامون سیر نشدیم ... اما شرایط سنی مثل یه پتک میزنه تو سرم ...

فعلاً توکل بخدا ... تا ببینیم خدا چی میخواد و قسمت در چیست ...

هیچ خبری هم نیست و هیچ تصمیم و برنامه ای هم هم تا زمان خرید خونه براش نداریم ...

رزوهاتون پر از عطر خدا ... آخرین روزهای پائیزیتون پر از خاطرات قشنگ و بیادموندنی ..

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٩/۱٥ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ]

سلام به همگیتون ...

ظاهراً رکود وبلاگستان به منم سرایت کرد و اینه که یه جورایی منم اینستاگرامو بخاطر مینیمال نویسی و تصویری بودنش به اینجا نوشتن ترجیح میدم ... هر چند هنوم مثل گذشته خواننده پرو پا قرص نوشته هاتونم ...

البته شاید این یکی از دلایل نبودن و کمرنگ شدنمه و دلایل ریز و درشت دیگه ای هم دست به دست هم میدن تا برسیم به اینجا ... هر چند نوشته های من که در قالب روزانه بود و بود و نبودش هیچ مشکلی از جامعه بشری حل نمی کرد ...

روزهامون میگذره و خدا رو شکر حتی اگه تکراریه ...

مسائلی تو اداره پیش اومد که دو هفته گذشته بشدت روح و روانمو بهم ریخته بود ولی این بار کوتاه اومدنی در کار نیست و فعلاً تا اینجا در سطح واحد قول داده شده رفع بشه وگرنه از مراجع دیگه اقدام میکنم وهمش برمیگرده به حسادت و بخل همکار خانوم کنار دستیم که دیگه پاشو فراتر از حد و حدود خودش گذاشته و وارد حریم شخصی و خصوصی زندگی من شده ... چون ظاهراً از لحاظ کاری چون همه منو میشناسن نتونست کاری از پیش ببره ... جالبه این خانوم نامحرم ترین فرد به همه مسائل منه ... در همین حد بدونید که حتی توی مهمونی دوستانه همکارانه که اردیبهشت گرفتم ایشونو دقیقاً به خاطر تنگ نظری که نسبت به همه داره ، دعوت نکردم ...

جالبه بدونین ایشون از قشر خاص این جامعه و فرزند ش**ه**ی**د ...

اینا باید الگوی بقیه باشن ولی ... وقتی با مدیرم مطرح کردم . اولین جمله ای که گفت و برام جالب بود این بود :

خانم فلانی همه شما رو هم میشناسن و ایشون رو هم میشناسن ...

فعلاً مدیر گفته هیچ اقدامی نکن و خودم تو مرحله اول تذکر جدی میدم و مرحله بعد یه فکری برای جابجائیشون میکنم چون اینجا محیط کاره ، نه اینکه ایشون بخوان مدام حاشیه درست کنن و سر کوچکترین مسائل جنجال بپا کنن ...

منم گفتم دقیقاً همینطوره و در جواب دلخوری و اعتراض ما هم ، با صدای بلند طوری که همه بشنون بلند میگن ، من رسمی هستم و هر کی هر غلطی میخواد بکنه !!!!

خودمم از مدیر کل خواستم اتاقمو عوض کنه تا حداقل اعصابم آروم تر باشه با ندیدنشون ...

طی هفته گذشته اینقدر بهم ریخته بودم که زمانهائی که حرف جدیدی از طرف ایشون منتقل میشد ، واسه اینکه حریم ها نشکنه و منم نشم مثل ایشون ... فقط مرخصی ساعتی رد میکردم و میزدم بیرون از اداره و راه میرفتم ...

جرقه آتش هم از پاداش های 6 ماهه اول زده شد که بنده بخاطر سمتم قطعاً باید بیشتر از ایشون میگرفتم ولی ظاهرآً نظر ایشون متفاوت بوده !!!!!!!!!

خلاصه مگم که تهمت هایی زده که همکارای آقای واحدمون تو شوک بسر میبردن تا جائی که نتونستن تحمل کنن و به خودم منتقل کردن ...

خدا رو شکر همه حاضر شدن در صورتی که مدیر ازشون بپرسه ، تایید کنن و بگن که چه حرفهایی پشت سرم زده و همین برای مسجل شدن اون روی این همکار واسم کافی بود ...

بگذریم ...

دیروز بابا جراحی مجدد شبکیه چشم داشت و 5 ساعت تمام توی اتاق عمل بود ... خیلی بد بود انتظار و انتظار ...

منم همراهشون رفتم ته**ران ... چون امکانات این نوع جراحی فقط اونجا هست ... خدا خیر بده دکترشو که خارج از نوبت بابا رو سفارشی فرستادن اتاق عمل وگرنه فعلاً باید تو نوبت میبودیم ... خلاصه نمای دیروز من فقط مونیتور بخش انتظار بود که ببینیم جراحی تو چه مرحله ای هستش و تماشای اتوبان حکیم و ترافیک سنگینش از پنجره اتاق بابا ...

امرزو وقت معاینه داره ... لطفاً دعا کنید نتیجه جراحی عالی باشه و بابای بنده خدا دیگه اینقدر اذیت نشه ... بنده خدا توی 5 ماه گذشته 3 بار جراحی داشته ...فرشته

زندگی هم میگذره ... با تمام بالا و پائین هاش ... خدا رو شکر ...

با وجود تمام فراز و نشیب هائی که توی این 7 ماه داشتم ولی باز هم میگم تاهل بهتر از تجرده و خدا رو شکر زندگیمو دوست دارم ... همین کافیه ...لبخند

بس که نرگس بانو جان تعریف فیلم شهرزادو کرده بود .. من و همسر هم زدیم تو خط این سریال و تا اینجا دو قسمتشو دیدیم ... البته من تو خواب و بیداری ناشی از خستگی بسیار زیاد این دو روز گذشته ولی باید همسر را همراهی میکردیم تا توی ذوق فیلم دیدنش نخورد ...نیشخند

آخر هفته گذشته خونه برادر همسری بودیم و خدا رو شکر خوب بود و خوش گذشت ... کلی هم خرید از تیرا**ژه داشتیم 4 نفره ...

هفته خوبی پیش رو داشته باشین ... در پناه خدای مهربون ...

خدانوشت: شکرت خدا ... مرسی که هستی ... دیروز توی نماز ، نمازخونه بیمارستان یه کانکت خوب داشتم .. یه حس خوب بعد از مدتها ... مرس بابت بودنت ، داشتنت ، حضورت ... میدونی که ته دلم چیه ... میشه تا فردا این موقع اوکی شده باشه ... میدونم که میشه چون بهت ایمان دارم ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٧/٢٥ ] [ ٦:۱٠ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا