آغاز راهی دیگر
 
نويسندگان

همیشه توی ماه های سال عاشق اردیبهشت ماهم ... مخصوصا از وقتی دانشجوی شهر کا***شان واسه ارشدم شدم .... یعنی واقعاً تو اردیبهشت برای خودش بهشتی میشه ... البته مناطق ییلاقیش مثل نیا**سر و قم**صر  ....

از اون موقع همیشه یه ذهنیت رنگ رنگی و پر از گل میاد تو ذهنم ....

انشاله اردیبهشت امسال برام نقطه عطفی توی زندگیم باشه .... پر از تحولات عالی و  خوب ....پر از شوق .... پر از عشق .... پر از موفقیت ....

اریبهشتتون بهشتی باد  در پناه یزدان پاک .....

خدا نوشت: میدونم که خودت گفتی : من هستم تا همیشه ...با تمام وجودم و عشقم به تو و اعتقادی که بهت دارم امروزو کنارت قدم برمیدارم و فردا رو هم به دست خدائی خودت میسپارم ... پناهم باش ....

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/٢/٢ ] [ ٦:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]

ولادت حضرت زهرا(س) به همه تون تبریک میگم و امیدوارم که همین امروز عیدیهای قشنگتونو از دست خود بانو تحویل بگیرید ...

روز همه دوستان وبلاگیم هم مبارک ....چه در سمت شیرین مادری و چه در جایگاه زیبای زن بودنشون .....

خداوند روح همه مادران آسمانی رو هم قرین رحمت خودش قرار بده .... آمین ....

به یاد آر چشمانی را که بر تو نگران بودند
به یاد آر دستانی را که شب ها با نوازش های خود دردهای تو را تسکین می دادند
به یاد آر دلی را که به خاطر تو زخم ها خورده است
آن هنگام زانو بر زمین بگذار و موهبت مادر را سپاس دار ...

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۳۱ ] [ ۱٢:٤٥ ‎ب.ظ ] [ ]

بدجور آشفتگی و تلاطم فکری دارم.....بدجور گیر کردم تو دو راهی انتخاب .....

دیروز از شدت فکر و خیال سردرد بدی گرفته بودم و شب هم شدیداً عصبی بودم ....

حالا بعد از سبک سنگین کردن همه چیز دل دادم به استخاره و امروز منتظر پاسخم ....

چون هیچ کس جز خدا نمیدونه چی تو انتظارمه و کدوم برام بهتره ....

جز خدا هیچ پناهی ندارم .... با هر کس حرف میزنم میگن خودت سبک سنگین کن و خودت به همه چیز آگاه تر از بقیه ای ...

*گیر کردم تو وعده وعیدهای مدیریت دو واحد که هر کدوم سنگ قسمت خودشو به سینه میزنه !!!!!!!!! دو راهیه مزخرفیه ...لطفاً برام دعا کنید تا بهترین تصمیم ممکنو بگیرم که بعدها برام پشیمونی نیاره ....

خدایا خودت میدونی که الان توی چه وضعیتی هستم .... خدایا تنها خودت همه این راهو تا انتها میبینی و میدونی آخرش چیه پس تو مسری هدایتم کن که رضایت خودت تو اون مسیره و خیر و مصلحتم اونجا تعریف شده .... منتظر نشونه ام خدا ....

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٧ ] [ ٧:۱۸ ‎ق.ظ ] [ ]

این روزها درگیر کارای جابجائی و حسابرسی و کارهای متفرقه هستم .... یه جورایی همش در حال تردد بین طبقاتم ... متمرکز شدن تو یه ساختمون یه سری حسن داره یه سری هم هم عیب .... یعنی من همش یا تو آسانسور یا تو طبقات مشغول سلام و احوالپرسی هستم ... تازه یه سری از دانشجوها هم از همکارای واحدهای دیگه از آب در اومدن !!!!!!!!!

قرار بود این سه روزه کارهامو تحویل خانوم همکار بدم  که ایشون هم دیروز جلوی اداره افتاده زمین و پاشون مو دید و از صبح تا ظهر هم درگیر کارای بیمارستان ایشون بودم و پاشو آتل بستن و باید سه روز استراحت کنه و که الان مرخصی استعلاجی هستن !!!!

از طرفی هم حسابرس ها دارن میان و من اصلاً دوست نداشتم باشم ... چون واقعاً کار اعصاب خورد کنیه و میخواستم تا اون موقع از اینجا رفته باشم که گیر کردم فعلاً .....

در هر صورت راضیم به رضای خدا و مطمئنم که تو همه این اتفاقات مصلحتی هست که ما بی خبریم ازش ....

واحد جدید هم مدام پیگیره و همه کارامو انجام داده و حتی خرید تجهیزات جدید و منتظرن برم و مستقر بشم ....

از طرفی هم مشاور مدیر اعظم بهم پیشنهاد داد یکم دست نگه دارم تا با مدیر اعظم صحبتی داشته باشن برای یه پست خوب تو یه سازمان خوب که من تعلل رو جایز نمیدونم .... چرا که الان اگه نرم از اینجا ممکنه باز مدیرم بامبول داره و باز مخالفت کنه با رفتنم ....

این روزا یکی از قشنگ ترین لحظاتم رسیدن به خونه و بازی با محمد معین و دیدن خنده هاشه .... مخصوصاً وقتی خوابه و میخنده .... یه حس معنوی داره پر از آرامش ... انگار که لبخند خدا رو دارم تو صورت یه بچه معصوم و ناز که تو خواب آرومه نگاه میکنم ... نمیتونم توصیفش کنم چون واقعاً خاصه برام ....لبخند

دوستای گلم میشه در خصوص از بین بردن خط اخم بین دو ابرو بهم مشاوره بدید چون واقعاً گیر کردم ... تزریق بوتاکس و انجام لیزر موقتیه و خیلی زود بر میگرده و اثرش هم چندان عالی نبود .... تزریق ژل که از همون اول میکن ماکسیمم 6 ماهه و جذب بدن میشه ... پس این گزینه هم کنسل میشه ... اگه تهران کلینیک پوست خوب سراغ دارید که مشاورها و متخصصینش عالی هستن بهم معرفی کنید ... فقط خیلی زود ... هزینه اش هم زیاد مهم نیست ....واقعاً سر درگمم !!!!!!!!!سوال

* سیزده به در امسال هم رفتیم شهر*یار و به اتفاق خاله و پسر خاله ها و خودمون زدیم تو کوچه باغ های باصفای اونجا .... و خدا رو شکر یه جای توپ و بی نظیر هم قسمتمون شد ... اول قرار بود بریم باغ دوست شوهر خاله که وقتی فهمیدیم شلوغه منصرف شدیم .... شکوفه های گیلاس ...سرو و بید مجنون های دو طرف کوچه باغ ... جوی آب زلالی که دقیقاً از کنارمون رد میشد ... وسطی بازی و والبیبال ... حکم بازی ...خوردن آش و چایی زغالی خاله و مامان پز ...جوجه کباب های مخصوص داداش و پسرخاله پز....کلی عکس و گفتن و خندیدن .... کلی خوشحالی خاله از بودن ما پیششون ....خدا رو شکر همه چیز فوق العاده بود ....هوا هم حسابی همراهی کرد ...

آخر هفته هم تور کاشان***گردی از طرف اداره داریم بمناسبت روز ***زن ... بهمراه پذیرائی و گردش و کادوی این روزمون .... انشاله که بهمون خوش بگذره ....مژه

شدیداً دلم شمال و جنگل و دریا میخواد .... خدایا لطفاً.....

خدا نوشت : خودت هوامونو داشته باش ... ما جز خودت امیدی نداریم....آمین....بغل

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٤ ] [ ٧:۱٧ ‎ق.ظ ] [ ]

سلام ... سلامممممممممممم... رسی از کامنتهای پست قبل....بغل

چرا همتون فکر کردید که اون خبر خوبه حتماً ازدواجه .... خدائیش کلی خجالت کشیدم ... حس کردم از بس گفتم ازدواج و سرو سامون گرفتن ... دیگه همتون فکر میکنید حتماً منظورم همون بوده ....البته از دعاهای قشنگ شما انشاله در اون زمینه هم بزودی میام با خبرای خوب ....

فعلاً خبر خوب اینه که بالاخره مدیر م تسلیم شد و اوکی داد واسه جابجائیم ... البته با جایگزینی سه تا نیرو بجای من !!!!!!!!!مژه(طفلکی من که کار سه نفرو انجام میدادم و حقوق  نصفه یک آقا میگرفتم !!!!!!!!!!!!ناراحت)

ظاهرا این پروسه مربوط به خیلی قبل میشده و من روحمم خبر نداشت تا اینکه یکی از بچه های کارگزینی سوتی داد تو حرفاشو منم سریع پی اش رو گرفتم ...تا جائی که زنگ زدم به قائم مقام مدیر کل محترم... ونم رو شناختی که ازم داشت گفت: شما هیچ کاری نکن و هیچ حرفی نزن خودم پیگیر کارت هستم ....

مدیر هم اینجا یه اتاق انفرادی بزرگ با ویوی عالی تو بهترین قسمت واحدمون بهم داده ولی من دیگه گول نمی خورم !زبان

یعنی این چند روز کاری برام زجر آور بوده ... بحدی از دیدن مدیرم منزجرم که دلم نمیخواد حتی باهاش روبرو بشم ... حتی برای تبریک عید هم نرفتم پیشش... خودش زنگ زد یه کاری داشت و گفت بیا اتاقم و منم رفتم سلام دادم و اول ایشون تبریک گفت بعدش من .....

از آدمهای تازه به دوران رسیده ، ندید بدید که همه چیزو واسه خودشون میخوان و فقط و فقط خودشونو میبینن .... حالا فکر نکنید اینا که میگم منظورم به خودمه ، نه ...

مثلاً یه نمونش ، چون ما قسمت مالی هستیم و مدام با بانکها سروکار داریم ، خب بانکیها هوامونو دارن ... مثلاً نزدیک به 50 تا حساب با گردش نجومی داریم .... یکی از بانکها بهش گفته بود 10 تا از نیروهاتو معرفی کن تا وام قرض الحسنه دوتومنی با اقساط خیلی خیلی پائین بهشون بدم ... خدا رو شکر من در حال حاضر نیازی ندارم ولی دقیقاً مسئول خدماتی اداره با تایپیستمون تو بهمن در به در دنبال 1تومن وام بودن ... یکی زندگیش داشت از هم میپاشید و اون یکی هم مادرش مشکل روحی داره و بستری بود .... اونوقت این آقای مدیر مثلاً محترم ، حتی یکی از این وامها رو نکرد ....اونوقت اسفند دست مسئول خدمات کلی دفترچه قسط دیدم ، نگاه کردم ، میبینم عین 10 تا وامو به نام زن و مادر زن و پدر زن و مادر و برادر و ... مدیر گرفته و داده اون بنده خدا ببره قسطاشو بده !!!!!!!!!!!!!عصبانیعصبانی

یعنی منو اون لحظه تصور کنیدددددددددددددد!!!!!!!!!!!!

این یه نمونه شه .... مثلاً در خصوص مطالبات ما پیگیری میکنیم به محض به نتیجه رسیدن ، دیدم که میگم ، پاداش میلیونیشو پنهونی میگیره و به همکارم که یه طلب 50 میلیاردی رو گرفته بود یه کارت هدیه 40 هزار تومنی داد ، منم گفتم ازش نگیر ، مگه شما مونده 40 تومنید!!!!!!!بدید مال خودش !!!!!!!!!!اینم پسش داده بوده و به مدیر برخورده بوده !!!!!!سوال

یه آقایی که از دانشگاه به واسطه پارتی اومد اینجا و بخاطر شرایط خاص خانوادگی (میدونید که آدم باید تو شهر ما چه مدلی باشه تا پیشرفت کنه !!!!!!!!) در عرض 9ماه شد مدیر !!!!!!!!!! شده بود کار کردن ما و خوردن ایشون و جولون دادنش .... شاید بگید همه جا همینطوره ... ولی نه اینطور نیست ... تو بقیه واحدها هم بله مدیر همیشه باید مزایا و حقوق خوبی داشته باشه و این طبیعیه ولی هوای نیروهاشم داره .... ایشون اصلاً اینطور نیست .... شب عید که همه واحدها دنبال پاداش و مزایا واسه مجموعه شون بودن ایشون اینقدر رفت و اومد و پاداش 4تومنیشو گرفت و حتی با ما خداحافظی هم نکرد و روز 26 با خانومش رفتن مسافرت ... بدون اینکه حتی بگن نیستن ... چه برسه به تبریک عید ....ازش بیزارممممممممممممم!!!!!!!!!

اونم خوب متوجه این نفرت تو نگاهم شده و دیگه کاری به کارم نداره ... الان کارگزینی هم منتظره برم بگم تا ابلاغمو بزنه ....

نمیگم واحد جدیدی که دارم میرم خیلی عالیه و همه چیز گل و بلبله .... ولی ترجیح میدم واسه کسی کار کنم که قدر کارمو بدونه و برام احترام قائل باشه ....مدیر کل ، واحدی که قراره برم ، خیلی دنبال کارم بوده و به اتافق عاون نزدیک 6 ماهه دنبال انتقال منن و همین برای من خوبه که خودم نرفتم دنبالش و اونا دنبال منن ... پستم همینه و در کنارش قراره استارت یه پروژه مهم رو بزنیم که منو بعنوان مدیر پروژه انتخاب کردن ...

با همکارهای اون مجموعه هم صحبت کردم همه راضی بودن از رفتار و اخلاق و منش مدیر کل .... انشاله که برای منم خیر باشه ....

این روزا پر از فکر و خیالم ... استرس صرف نیست ولی یه حال خاصه ... هم خوبه و شیرین و هم یکم استرس زا .... من که توکلم بخداست .... تا ببینیم خودش برام چی چیده .... راضیم به رضای خودش ...قلب

دعا کنید همه چی خوب باشه و بهار امسال من بهترین بهار عمرم باشه ....ممنونم ....

خدا نوشت : من تنها امید و توکلم به خوده خودته .... پس مثل همیشه حامی و  یاریگرم باش .... آمین ....

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٢٠ ] [ ٦:٥٠ ‎ق.ظ ] [ ]

باز هم سال نو رو تبریک میگم و منتظر شنیدن و خوندن خبرای خوب خوب از طرف همتون هستم ....

فردا دیگه به امید خدا رسماً و کاملاً منتقل میشیم به ساختمان جدید .. امیدوارم همزمان با این جابجایی، بهترین ها در انتظارم باشه .... خوشبینم به همه چیز با توکل به خدای مهربون ....

امیدوارم امسال که سال اسبه ، همه سوار بر اسب مرادشون به تمام آرزوهای قشنگشون برسن ...

شاید نتونم چند روزی بیام نت تا اونجا کامل مستقر بشیم و سیستمها راه بیفته ....

دعا کنید با دست پر و خبرای خوب خوب بیام ....

این روزا پر از استرس تغییر و تحولاتم ولی وقتی آدم خودشو میسپاره بدست یه قدرت بیکران ، دیگه باید خودشو رها کنه تو آغوش امنش ....

و من منتظر تک تک معجزه های این سالم ...تیک خوردن تمام آرزوهای ریز و درشت ...

خدایا خودت با دست خدائیت همه چیزو به خیر و خوشی پیش ببر و نگذار لحظه ای و حتی لحظه ای از در و درگاهت ناامید بشم .... تو خیلی بزرگی و بزرگوار و من کوچیکم و حقیر ، پس شکوه های گاه و بیگاهمو نشنیده بگیر و از گفته ها  و حرفهای خام و نسنجیدم بگذر که توئی قدرت لایزال ....تنها امید و تکیه گاهم فقط خودتی ....

همه تونو به خدا میسپارم و چشم انتظار دعاها و انرژی های مثبتتون هستم ....

شاد باشید ....تا همیشه ....

[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٧ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ ]

اول از همه سال نو رو به همه دوستای خوبم چه خاموش و چه روشن تبریک میگم و امیدوارم سال خوبی پیش رو داشته باشید ....

امسال برخلاف همه سالهای گذشته که طبق یه قانون نانوشته همه باید دور سفره هفت سین و کنار خانواده سال رو تحویل کنیم ، بنده تصمیم گرفتم برم جم**کران و تصمیمو عملی هم کردم ... خیلی حال و هواش خاص و قشنگ و جالب بود برام ... بیاد همتون بودم و از خدا بهترین ها رو خواستم ...خوشی آنست که بنده میخواهد و خوبی آن است که خدا میخواهد و بنده هم خوبی و هم خوشی براتون آرزو کردم ....لبخند

اصلاً مسافرت توی ایام عید نوروزو دوست ندارم و ترجیح میدم توی خونه باشم و استراحت کنم ... امسال بر خلاف تمام سالهای گذشته از 28 ظهر رفتم خونه و تا 5 هم اداره نیومدم ، هم مدیرم مسافرت بود و هم مدیر کل محترم پس چرا من خودمو اذیت کنم و گفتم مسافرت هستم !!!!!!!!!!!

5شنبه به اتفاق دایی ها و خاله ها و خواهر و برادرا رفتیم سرخاک اموات و سرخاک مامان بزرگ عجیب دلم گرفت ....خدا بیامرزتش ...

بقیه روزها هم به خوردن و خوابیدن گذشت .... باور میکنید از 24 ساعت شبانه روز بنده 15 ساعت خواب بودم !!!!!!!!!!!!!!ولی واقعاً چسبید ...نیشخند

البته این وسط توی تایم های بیداری دید و بازدید عید و مهمونی هم داشتیم ... سری دوم مهمانها هم توی راهن و امروز میرسن انشاله و به احتمال زیاد سه روز کاری هفته بعدو مرخصی بگیرم و حسابی بخورم و بخوابم و بگردم ...

مامان  و بابا هم رفتن ولایت و هر چی اصرار کردن ما بچه ها از موضع خود کوتاه نیومدیم و نرفتیم ... واقعاً حوصله سرما و بارونو نداشتیم ...

صبح ها به مرگ با خواهری از خواب بیدار میشیم و آماده میشیم میایم اداره ... اول ایشونو میرسونم و بعد خودم میام و امروز هر دو خواب موندیم !!!!!!!!خجالت

شبها هم به شهر گردی و دیدن حال و هوای قشنگ شهرمون میگذره .... مخصوصا ًبا مسافران و چادرها و پلاکهای شهرهای مختلف ... دیشب هم رفتیم چند جائی که سفره هفت سین بود و المانهای قشنگی درست کردن .... کلی عکس از خواهر زاده ها گرفتیم ... از سفره هفت سین مدسه موشها تا خوه روستائی و فضا و نماهای داخلی خاصش ... کلی هم مسافر بودن که ایستاده بودن و عکس میگرفتن ...

کلی عیدی دادیم و یکم عیدی گرفتیم ...

برای تولد مخاطب خاص هم یک عدد ساعت سیتیزن هدیه نمودیم و شامشم امروز قراره بریم یه جای توپ و بیادموندنی به میزبانی اینجانب ...ایشون هم دو عدد تراول 50 تومنی نو به بنده عیدی دادن ....مژه

یعنی این محمد**معین عجیب جیگر شده و فقط منتظرم صبح بشه و برم بیارمش و بوس بوسیش کنم ....

من و خواهرا و مامان نگهش میداریم و زن داداش هم به مهمونیا و دید و بازدید عیدش و مهمونای خانواده خودشون میرسه ... خودش میگه اصلاً انگار نه انگار بچه دارم ... خب تا حموم و شیر دادن و جزئی ترین کارهاشو ا با عشق انجام میدیم دیگه ... گهوارشم آوردیم طبقه بالا و دیگه شده رسماً نی نی ما ....تازه به داداش و خانومش پیشنهاد دادیم سریع یکی دیگه بیارن و اونو ببرن اینور اونور و خونه مادر زن داداشم تا اونا هم شاکی نباشن و این بمونه برای ما !!!!!!!!!!!نیشخندچشمک

خدا نوشت: مرسی برای این روزهای خوب و زیبا و خاص و بیادموندنی ...

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱/٦ ] [ ٧:٥٩ ‎ق.ظ ] [ ]

باز خنده‌ی بهار ،

روزهای خوب خوب ،

سفره‌های هفت سین ،

یا مقلب القلوب ،

باز عطر بیدمشک ، یاس ، پونه ، سبزه‌زار ،

بوسه ، عید دیدنی ،

باز خنده‌ی بهار

با آرزوی بهترینها برای دوستان عزیز و بزرگوارم در سال جدید ...
شاد باشید تا همیشه...
 
با عشق...
با مهربانی ...
با لبخند ....
 
در پناه یزدان پاک ....
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۸ ] [ ٩:۱٥ ‎ق.ظ ] [ ]
........ مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- گاه باید در تقدیر خداوند مانند کودکی نوپا بود که وقتی او را به هوا می اندازیم از ته دل قهقهه میزند ،چرا که اطمینان دارد دستانی که به او هیجان اوج را میدهد او را خواهد گرفت...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب
RSS Feed