آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

عطف به این پست دوست عزیزمون ، شاید کمی فقط کمی یه تکونی به خودتون بدید ...

باور کن حال آدم بد میشه بس که وبلاگها رو رفرش میکنه و خبری نیست ... فقط آمارین و اطلسی و آشتی و زهرا این روزا دارن آپ میکنن .... بقیه هم در خواب زمستانی بسر میبرن ...

خلاصه خواستم بگم منتظر پست های داغ و گرم چله زمستونیتون هستیم ... با کلی خبرای خوب و دست اول ...قلب

[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ ]

از دوشنبه شب هفته قبل همسری اومد و خونه خودمون بودیم تا یکشنبه صبح که رفت شرکت...قلب

وقتی باهمیم دلم واسه خونه مامان اینا و خانوادم تنگ میشه و وقتایی که مثل الان که دور از همیم و پیش خانوادمم دلتنگ خونه خودمون و همسری هستم!!!!!!!!خجالت

یه حس متناقض و دوگانه که امیدوارم بعدا متعادل بشه ... فکر میکنم هنوز بلاتکلیفم و معلق بین دوتا خونه ... شاید وقتی رسماً بریم سر خونه زندگی خودمون این حس ها هم کمرنگ بشه ...ولی اعتراف میکنم اصلاً فکر نمی کردم اینقدر دلتنگ خانوادم بشم ، طوری که جمعه غروب وقتی همسری دید چقدر تو خودمم گفت برو یه سر به خونتون بزن بیا ... هر چی هم گفتم پاشو با هم بریم، گفت نه خودت برو ولی تا ده برگرد که دیر وقت نشه !

جالبه وقتی که رفتم خونه و خانوادمو دیدم و دور هم بودیم و داداشی هم از بیرون غذا گرفت و آورد همش دلم پیش همسری بود و شامو نتونستم بخورم و سریع جمع و جور کردم و شامم آوردم خونمون تا با هم بخوریم !!!!!!نیشخنددیگه با مقادیر زیادی آذوقه و شیرینی و آب میوه راهیم کردن برگشتن خونه خودمون ...

نهار جمعه هم دستپخت سارابانو بود که مسمای مرغ و بادمجون و کدو بود ... عالی شده بود ... همسری هم همشو خورد ... از خودم تعجب میکنم که با وجود خستگی کلاس سه ساعته ای که جمعه صبح تو محل کارمون داشتیم .. تا رسیدم خونه حین دیدن بازی فوتبال رفتم تو آشپزخونه و تو تمام مدت بازی مشغول آشپزی بودم ... کلی هم بادمجون و کدو پوست گرفتم و شستم و سرخ کردم و فریز کردم !!!!!!!(از من بعیده ها !)مژهچشمک

هر چند در تمام مدت بازی همسری حرص میخورد و منم جرات نمی کردم برم دور و برش آفتابی بشم ...حیف شد نتیجه بازی...سوال

شنبه هم کلی کار اداری و بانکی داشتیم که همسری کارای اداریو اوکی کرد و خیالم راحت شد ... کارای بانکیمونم دقیقه 90 اوکی کردیم و خدا رو شکر یه چک 8 تومنی دیگه پاس شد ...لبخند

با هم برگشتیم خونه و نهار دونفره آماده کردیم .کباب تابه ای و بادمجون و گوجه با کلی ترشی و ماست خیارو سالاد ...بی نهایت خوشمزه بود و بی خیال رژیم شدم و خوردم اساسی ...

بعدشم شستن ظرفها و بیهوش شدم از خستگی ... غروب هم بیدار شدم و بقول همسری که همش مشغول بشور بسابی که تو ... کل آشپزخونه و گاز و مایکروفرو تمیز کاری کردم ... کف آشپزخونه هم جارو و دستمال کشیدم . اتاق خوابهارو هم جارو دستمال کشیدم ... شب ساعت 10 اومدن سرویس خوابمونو مونتاژ و نصب کردن و قشنگ شده ...دیگه با همدیگه تا ساعت 2 مشغول تمیز کاری سرویس خواب و چیدن لباسها و وسایل تو کشوها بودیم ... ساعت دو هم بنده بسان یک عدد کوزت سوئیشرت همسریو با دستم شستم و آب کشیدم و پهن کردم روی حوله خشک کن حمام تا صبح خشک بشه ...

دیگه 2/5 بزور چشمامو بستم که خوابم ببره ... ساعت 5/5 همسریو بیدار کردم و راهش کردم رفت ... خودمم ساعت 7/5 اومدم اداره و تا 4 اداره بودم ... دیگه رسیدم خونه غش کردم از خستگی و بی خوابی ... شام هم نخوردم ...

دیروز هم به کارای روز مره گذشت ...دیشب هم با مامان و خواهری رفتیم یکم خرت و پرت مثل کاور ماشین لباسشوئی و ظرفشوئی و جارو برقی گرفتیم شد 70 تومن !!!!!!با خواهری بردیم گذاشتیم خونه ما ... سرویس خوابمونو دید و خیلی خوشش اومد ...

امروز هم به نشست اساتید حسا**بداری استان دعوتیم ... امیدوارم پربار و جذاب باشه ...

ان شاله فردا شب هم با خواهریا و مامان میریم یکم کدها رو مرتب کنیم و فرشامو جابجا کنیم ... کاور رو مبل ها بکشم ...یعنی کارای این خونه تموم شدنی نیست !!!!! چه خوب شد زود گرفتیم .. وگرنه من که اعصاب اینکه بخوام یه هفته ده روزه خونه بچینمو نداشتم...

آینه شمعدون هم احتمالآً نگیرم و بجاش یه آینه بدم بسازن واسه پشت در روی جاکفشی ... تا ببینیم چی میشه ...

اموز 7 بهمنه و هنوز حقوق ما رو ندادن ...ناراحت

کائنات لطفاً این ماه کلی پولو سرازیر کنید بسمت ما ... میدونین که کلی کار داریم ... پیشاپیش مرسی ...لبخند

خدا نوشت : شکرت خدایا برای همه داده هات و نداده هات ... خدایا دل خوش و تن سالم ذرو نصیب من و ما و دوستان و عزیزانم بفرما ...آمین ...

دیشب با مامان و خواهری رفتیم

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/٢۱ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱٠/۱٤ ] [ ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ] [ ]
[ جمعه ۱۳٩۳/٩/٢۸ ] [ ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/٩/٢٤ ] [ ٧:٤٩ ‎ق.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/٩/۱٩ ] [ ۸:٢٧ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- گاه باید در تقدیر خداوند مانند کودکی نوپا بود که وقتی او را به هوا می اندازیم از ته دل قهقهه میزند ،چرا که اطمینان دارد دستانی که به او هیجان اوج را میدهد او را خواهد گرفت...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed