آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

الان ساعت 1 ظهر روز جمعه ، صدای بنده رو از اتاق کارم در اداره میشنوید ....

بله طفبلک ما بچه های مالی آخر سال زندگی نداریم که !!!!!!! و اینگونه است که به همراه مشاور حقوقی و همکارهای واحد حقوقی برای بررسی یه پرونده 5 میلیارد تومانی در اداره بسر میبریم !

این روزامون به خرید و دوندگی های دم عید و کارامون میگذره ...

سه شنبه شب رفتیم و برای زن داداشی خریداشو انجام دادیم و من یه نفس راحت کشیدم بس که این دختر  خونسرده و نگه میداره روز عروسی پا میشه میره دنبال خرید !!!!!!!

بنده هم یک عدد لباس شب پسند نمودم برای مراسمی که بابا اینجا برامون میگیره ولی خدائیش گرون بود فعلاً مردمم ... تا اینجا فقط لباس حنابندون و شب عروسی سه و نیم شده ...فکر کنم با لباس شب بشه 4 تومن راستا !!!!!!!!خجالتبه اینها صندل و کفش های ست لباسهامم باید اضافه بشه ! (خدا خودش به داد همه جوونها برسه با این هزینه ها !)

4شنبه شب با همسری و خواهری رفتیم و خریدامونو انجام دادیم بالاخره کت و شلوار و پیراهن های همسری خریداری شد و همون مارک گر**اد اوکی شد ...(مرسی از همتون که اومدین و نظراتتونو اعلام فرمودین !!!!!!عصبانی)... خواهریو رسوندیم و ما هم رفتیم خونمون و غش کردیم از خستگی ...

دیروز 5شنبه از صبح ساعت 7 تا شب ساعت 12 حتی یک لحظه ننشستم !!!!

از صبح تا 12.5 اداره بودم . یک ساعته آخرو مرخصی گرفتم و رفتم از فروگشاه اداره یکم خرید سوپری داشتم انجام دادم و پیش بسوی خونه . تو مسیر خونه از 5شنبه بازار هم خریدای سبزیجاتیمو از قسمت تره بارش انجام دادم ...(نه نه سارا !)

رسیدم خونه .همسری تازه بیدار شده بود و داشت چایی درست میکرد .. سریع لباسهامو تعویض کردم و پریدم تو آشپزخونه و رو دور تند لوبیا پلو و خوراک بادمجون درست کردم ... تو این فاصله خریدهامو جابجا کردم و کاهو ها شستم ...

تا غذا آماده بشه یه دستی به سر و روی آشپزخونه کشیدم ... غذا آماده شد و همسری گفت فعلاً میل نداره ... منم رفتم دوش گرفتم و موهامو سشوار کشیدم ... بعدش نهار خوردیم .... دیگه پا شدم به آماده شدن برای رفتن به مهمونی دوره ای همکارای محل کار قبلیم که خونه سهیلا جان بود ...همسری هم مدام میگفت یعنی واقعاً دلت میاد منو تنها بزاری و بری !!!!!!!!!!!!سوال دیگه ساعت 4.15 از خونه زدم بیرون ... خواهریو هم بابا رسونده بود ...

مهمونی خوبی بود ولی من همش استرس تایم قرار با همسریو داشتم که باید بموقع میرفتم تا به خریدهامون برسیم ... قرار ما ساعت 7 مرکز شهر بود ... چشمتون رزو بد نبینه یعنی من از استرس فقط تو آشپزخونه مشغول بودم چون ساعت 6.5 بود و هنوز مهمونا کامل نشده بودن !!!!!!!!ناراحت دیگه سریع لباسامونو با خواهری پوشیدیم و آماده شدیم تا بمحض خوردن دیگه بپریم تو ماشین و بریم سر قرار !!!!!!(قرارمون ساعت عشق ... کنار دلشوره زدن ...خندهنیشخند)

دیگه ساعت 6.45 میزو حالت سلف چیدیم و  مشغول شدیم به امر خطیر لمبوندن ... اینقدر هول بودم که نشد یه عکس از اون میز رنگ رنگی بگیرم ...همه چی عالی بود واقعاً .هر چند من مزه هیچیو نفهمیدم !!!!!!!!

دیگه 7حرکت کردیم و 7.15 تو پارکینگ مرکز شهر بودیم ... پارکینگ ما طبقه -3 بود ... دیدیم آسانسور وحشتناک شلوغه ... فکر کن نزدیک به 60 تا پله با اون کفشهای پاشنه 7 سانیتم اومدم بالا ... یعنی واقعآً معجزه بود از حال نرفتم ... آخراش دیگه نفسم بالا نمی یومد ...(پیر شدیم رفت !)..

بدو با خواهری رفتیم و دیدیم همسری منتظر ماست ... نشون به اون نشون که تا ساعت 10 ما از این پاساژ به اون پاساژ و از این مغازه به اون مغازه بودیم و کل خریدمون یک جفت کفش برای همسری بود !!!!!!!!عینک

همسری یه مدل ساعت پسندید که من اصلاً خوشم نیومد و در نهایت خریداری نشد !!!!

تو پاساژ بودیم که گوشی مبارکمون زنگ خورد و مطلع شدیم سوئیچ یکی از دوستانمونو که رو میز آرایش بود اشتباهی گذاشتیم تو کیفمون ...گریهما کجا بودیم مرکز شهر ... اونا کجا بودن دقیقاً دورترین نقطه ممکن به ما !!!!!!!

دیگه قرار شد دوستمون با خواهرش و شوهر خواهرش برن خونه و من سوئیچو ببرم آخر شب برسونم بهشون ...

ساعت 10 همه جا تعطیل شد ... ما هم دست از پا درازتر رفتیم سمت پارکینگ ... بردیم سوئیچو دادیم و خواهریو رسوندیم ... رسیدیم خونه . پاهام داشت آتیش میگرفت بس که با اون کفس ها راه رفته بودم و خسته بودم ... یکم ته چین مرغ و الویه و باقلوا ترکی سهیلا واسه همسری داده بود ... آوردیم و خوردیم ... بعد هم چائی و من باز یکم کوزتینگ شدم و گاز و سینک ظرفشوئی و سرویس بهداشتیو اساسی شستم و دستمال کشیدم ...

دیگه 12 باز از خستگی بیهوش شدم ... صبح از 7 بیدار بودم !!!!!!!!کلافهولی تا 9 از جام بلند نشدم ... دیگه پا شدم زیر کتری روشن کردم و یه زنگ به مامان زدم (خب دلم براشون تنگ شده !).. همسری بیدار شد ... صبحانه نیمرو اولویه خوردیم ...

بعد هم تو قالبمه سنگی 2نفره ای که سهیلا بهم داده یه آبگوشت دیزی بار گذاشتم اومدم اداره .. امروز ابگوشت دیزی ساراپز داریم ... خدا کنه بخوبی آبگوشتهای مامان دربیاد !!!!!فرشته

عصر هم میخوام تمیز کاری و گرد کیری کنم خونه رو ... بعدشم بیرم برای خرید خوشخواب و پا دری ...

اینجا هوا بهاریه و بوی عید هم میاد ... بی نظیره ... اگه خرید و برنامه نداشتیم حتمآً میرفتیم اطراف شهر و پیک نیک ...

پا شم برم که دیرم شد ... روز جمعه خوبی داشته باشید ...

خدا نوشت : مرسی خدای مهربون برای همه چیز ... بزار حضورتو همیشه همین قدر خوب و عالی حس کنم ...

[ جمعه ۱۳٩۳/۱٢/۸ ] [ ۱:۱٧ ‎ب.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٦ ] [ ۸:۱٥ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢۸ ] [ ۸:٢۱ ‎ق.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱٢ ] [ ۸:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩۳/۱۱/۱۱ ] [ ٩:٠۳ ‎ق.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩۳/۱۱/۸ ] [ ۸:٤۳ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱۱/٧ ] [ ۸:٢۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱۱/٢ ] [ ٩:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ...
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed