آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

ظاهراً پرشین بریا هر پست حجم و تعداد عکسهای ارسالیو محدود کرده ، برای همین مجبور شدم توی سه تا پست براتون عکس ها رو بفرستم ...

بدون رمز برید ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۸ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ]

دلم میخواد الان جیغ بنفش بزنم ... کل عکس هایی که اپلود کردم، پرید !!!!!!!ابله

بدون رمز برید ادامه مطلب ....


ادامه مطلب
[ جمعه ۱۳٩٤/۱/٢۸ ] [ ٩:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ]

عکس های خونمون بدون رمز هستن ولی برای عکس های خودمون رمز جدید میزارم و برای دوستان ارسال میکنم ... اگه کسی از قلم افتاد بهم بگه ...

بدون رمز هستش برید ادامه مطلب ...

**البته این پست فقط جنه تست سایت آپلود عکسهام هستش ... چند تا عکس بطور نمونه میزارم ... اگه مشکلی تو مشاهدش نبود بقیه عکسها رو هم از همین سایت آپلود میکنم ان شاله ... چون تعداد عکسهام زیاده نخواستم دوباره کاری بشه ... پس اگه عکسها رو میبینید و مشکلی نیست یه کامنت برام بزارید ...


ادامه مطلب
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٧ ] [ ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ]

همسری باید کل اول هفته رو میرفت سرکار و یه جورایی شیفتش بود ولی دو هفته بعدیش دیگه آزاد بود ...

مراسم حنابندون اینجا روز 5 شنبه 6 فروردین بود ...

خاله ها دو روز جلوتر رسیده بودن و کمک مامان اینا بودن و بنده همچنان مشغول خرید بودم و ظاهرآً تمامی نداشت ... اینطور بگم که لباس مجلسی اینجام چند روز قبل مراسم خریداری شد ... 

مراسم جهاز دیدن هم داشتیم که برای اقوام خودم بود چون خانواده همسری اینجا نیستن و واقعآً مسافتشون دوره که روز 4شنبه 5فروردین بود ... مامان پذیرائی از دعوت شده ها که شامل زن دائی ها و خاله ها و زن عموها و دختر عمه ها و دختر دائی ها بودنو تو خونه خودشون انجام داد که خونه ما کثیف نشه ولی با اینحال تو خونه ما هم با شیرینی و میوه و شکلات و سوهان ازشون پذیرائی شد ... ما آذری ها کادو سرجهازی هم داریم که اقوام درجه یک عروس بهش کادو میدن که منم همشو دادم به مامان چون اونا باید بعداً جاشو پر میکردن نه من و همسری ...

دست خانوادم واقعآً درد نکنه حتی نزاشتن یک ریال برای جشن اینجا ما هزینه کنیم تمام هزینه ها رو خودشون انجام دادن از لباس مجلسی و کفش و خریدای اینجا تا آرایشگاه و آتلیه و شام و گل و کیک و ... همه رو ...

از چند روز پیش تر مدام با همسری بحث و قهر و آشتی داشتیم که چرا از خانوادت کسی برای مراسم اینجا نمیان ...الان که یادم میفته دلم براش میسوزه که اینقدر غر بهش زدم ولی منم حق داشتم چون خانوادم توقع داشتن دیگه حداقل 5 نفری از بزرگترهاشون تو مراسم اینجا باشن که در نهایت نشد و نیومدن چون درگیر کارای مراسم اونجا بودن برای هفته بعدش ...البته هنوزم حقو به خودم میدم که توقع زیادی نداشتم ...مژه

4شنبه شب با همسری رفتیم دکمه سرآستین و کمربند هم براش گرفتیم و خیالمون از بابت خریدها راحت شد ...شام رفتیم خونه مامان اینا و بعد زا شام بزور ما رو بیرون کردن که بیرد خونتون و استراحت کنید که فردا سرحال باشید و ما میخوایم تا صبح بیدار بمونیم و بگیم و بخندیم !!!!!!!!!!!!سوال

همسری صبح زود رفت شرکت ... منم تا 9 خوابیدم و بیدار شدم ، دوش گرفتم و آماده شدم و ماشینو بردم کارواش و بعدشم خونه مامان اینا ... صبحانه خوردم و یکم کمک کردم بهشون و بعد هم جمع و جور کردم و رفتم آرایشگاه ...

همسری که ظهر رسیده بود خونه ... دوش گرفته بود و آماده بود که داداش کوچیکه منو رسوند آرایشگاه و رفت دنبال همسری که برن آرایشگاه که قبلآً براش وقت گرفته بودن بعد هم دسته و گل و کیک رو هم تحویل بگیرن و بیان دنبال من ...

دیگه ساعت 5 من آماده بودم ... هرکی لباس و آرایشمو میدید میگفت خیلی ناز شدی و لباست و آرایشت عالیه ... بس که به آرایشگر که دوستمم بود غر زدم و هی گفتم اینکارو کن و اونکارو نکن که آخرش گفت من اگه ماهی یه عروس مثل تو داشته باشم دیگه فاتحم خوندست نیشخند همزمان با من یه عروس دیگه هم بود که بنده خدا صداشم در نمیومد ... خب چیکار کنم حساسم حساس !!!!!!!!!!!!چشمک

همسری اومد دنبالم آرایشگاه ... زنگ زد من بیرون منتظرم ....منم زا همه تشکر و خداحافظی کردم ... تا همسرو با اون کت و شلوار و آرایش موهاش دیدم کلی ذوق کردم !!!!!!خجالت با هم رفتیم آتلیه نوه عمه هام که تو شهرمون آتلیشون اسم و رسمی داره ...

کلی فیگور های جورواجور گرفتیم ... یه جاهایی هم خندمون میگرفت ... دیگه ساعت 6.5 کارمون تو آتیله تموم شد و قرار شد فیلم تو خونه خودمونم از همونجا بریم بگیریم و نزاریم برای آخر شب که خسته و له شده ایم ... دیگه همراه فیلمبردارمون رفتیم خونه مون و تو آسانسور هم چند تا زا همسایه ها که تا حالا حتی رنگشونم ندیده بودم دیدنم !!!!!!!!!سوال

تا 7.5 کارمون اونجا هم تموم شد و سریع برگشتیم سمت خونه مامان اینا ...

جشنمونو علی رغم اصرار بابا و مامان که میگفتن تالار بگیرن نزاشتم و تو خونه گرفتیم ...

طبقه اول آقایون بودن و طبقه سوم هم خانومها ....

دیگه رسیدیم جلوی در ... تخم مرغ گذاشتن زیرپامون که شکوندیم و وارد خونه شدیم ... کلی نقل و نبات گل ریختن رو سرمون ... بعدم هسمری اسپند برداشت رو سر من چرخوند و منم دور سر همسری و ریخیتم رو زغال های داخل منقل اسپند و وارد شدیم ...

یه تعدای از مهمونا اومده بودن ولی هنوز همه نبودن ... دیگه همه بهمون تبریک گفتن و این اویلن دیدار قوم بنده از همسری بود و همه هم از متانت و خوش تیپیش خوششون اومده بود و میگفتن واقعآً بهم میاین ... خانومای فامیل که به مامان گفته بودن دقیقاً تیپیک و هیکلاً مثل خودتونه و اصلاً مشخص نیست غریبه و از خودتون نیست ...

دیگه همسری رفت قسمت مردونه و بزن و برقص ها شروع شد ... اول از همه خاله ها و خواهریا اومدن وسط ...

شب خیلی خیلی خوبی بود ... دوستان نزدیکم اکثرا سفر بودن و نشد بیان ... از همکارا هیچ کس رو دعوت نکردم !!!!!!!! اصلاً دوست ندارم فاصلمو باهاشون از بین ببرم و وارد حریم خصوصیم بشن حتی نزدیکترینشون ...به هر حال تزی هستش که بریا خودم دارم ...

دیگه پذیرائی و شام که انجام شد و مهمونا هم کامل بودن ... دوباره همسری اومد بالا که مراسم حنابندون و کیک هم اجرا بشه ... طبق حنامون به شکل یه کشتی بزرگ بود که روش با گل و شمع کار شده بود ... رقص چاقوی کیک هم با خواهری بود ...

بنده هم رقصیدم و همسری بسان یک ناظر فقط ایستاد و دست زد ...نیشخندخنده

کلی شاباش گرفتم از اقوام خودم و همسری هم با سکه و تراول هایی که بهم داد کلی ذوق زده ام کرد ...قلب

دیگه گیفت ها رو بین مهمونا همراه حنا پخش کردیم و بعد هم مراسم بریدن کیک داشتیم که از مهمونها با چائی و کیک هم پذیرائی شد ... حسن خونه به همینه که آدم توش راحته و استرس دیر شدن و نرسیدن به برنامه هاشو نداره ....

مامان میخواست کارگر بگیره که خاله ها و زن دائی ها نزاشتن و الحق هم زا صبح 5شنبه دائی ها و زن دائی ها و خاله ها خونه ما کمک کارها بودن ... غذا رو هم بابا سفارششو به یه آشپزخونه عالی داده بود ...

آخر شب هم با همه خداحافظی کردیم و برگشتیم خونمون ... تا موهامو هسمری باز کنه و ناخن هامو دربیارم ساعت شد 3 !!!!!!!! دیگه غش کردم از خستگی ...

ساعت 9 بود که از خواب پریدم و زودی هسمریو بیدار کردم که وای خواب موندی و دیرت شد ...

همسری هم سریع آماده شد و سوئیچو برداشت رفت ...

منم دوباره برگشتم تو تخت و تا ساعت 1 یه دل سیر خوابیدم ...بعد هم آژانس گرفتم و رفتم خونه مامان اینا ... همه بودن ... نهار خوردیم و یکم دور همی حرف زدیم و مامان همه  کادوهامو تحویل خودم داد و اصرارم برای نگرفتن بی فایده بود ...

دوباره آژانس گرفتم و برگشتم خونمون ... همسری اومد و مشغول جمع و جور کردن چمدون های سفرمون به دیار همسرخان شدیم ...

چمدونها رو بستیم ... کارهامونو انجام دادیم و بعد از یه بحث و دلخوری مزخرف که هسمری زودی اومد از دلم درآورد راهی خونه مامان اینا شدیم که صبح زود بعد از صبحانه از اونجا حرکت کنیم ...

همسری سرفه میکرد و سوزش گلو داشت ... براش دم نوش آویشن دم کردم و بردم که طفلکی از شدت خستگی نخورده خوابش برده بود ...

 تا ساعت 3 با خاله و خواهرا دور هم نشسته بودیم و میگفتیم و میخندیدم ...

صبح هم ساعت 7 بیدار شدیم ... تا آماده بشیم و صبحانه بخوریم ساعت 8.5 بود ...

دیگه از زیر قرآن رد شدیم و به همه روبوسی و خداحافظی کردم و اینگونه بود که سارا از خانه پدری خداحافظی کرد و همراه دعای خیر پدر و مادرش رفت بسمت زندگی متاهلی و دو نفره شون ...

فعلاً تا همین جا بسه ...

ادامه دارد ....

عکس ها هم بزودی آپلود میشه و براتون میزارم ... البته از حنابندون اینجا زیاد عکس تو گوشیم ندارم بایداز دورین خواهرا بگیرم و برزیم تو لب تاب ...

خدا نوشت : شکرت خدایا ... میتونی امروز یه کوچولو نظر لطف و رحمتتو بهمون بیشتر کنی تا اون برنامه اوکی بشه ... میدونی که من و همسری چقدر مشتاق به این سفریم ... بی تاب ...

 

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱/٢٤ ] [ ٦:٤٤ ‎ق.ظ ] [ ]

سلام به همه دوستان گلم ...

سال نو همگی مبارک ... امیدوارم حسابی تعطیلات خوش گذشته باشه و سال جدید پر از اتفاقات و لحظات خوب برای همتون باشه ...

بنده بالاخره بعد از 21 روز تعطیلی و مرخصی امرزو اولین روز کاریم محسوب میشه ...

جشن عروسی هم 12 فروردین ماه 1394 به بهترین شکل ممکن برگزار شد ...

الان هم دو روزه  با همسری برگشتیم خونه خودمون و زندگی مشترکممونو زیر یه سقف شروع کردیم ...

خدا رو شکر برای همه چیز ...

میام و مفصل همه چیزو براتون تعریف میکنم ...

 شاد باشید و سلامت ....

خدا نوشت : الهی به عدد آنچه به آن علم و آگاهی داری شکر ...

[ شنبه ۱۳٩٤/۱/٢٢ ] [ ٧:۳٥ ‎ق.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢٥ ] [ ۸:٢٥ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩۳/۱٢/٢۱ ] [ ۸:۳۳ ‎ق.ظ ] [ ]

ظاهراً گذر افراد حسود و تنگ نظر به این وبلاگ هم باز شده ... کسانی که از شدت بخل حتی نمیتونن ذره ای از خوشی دیگرانو تحمل کنن ... برای من مهم نیستن اینطور افراد ولی دوست ندارم چشم و نظر تنگشون دنبال زندگیم باشه واسه همین من بعد همه پست هام رمزی خواهد بود ...

واقعاً حسادت تا کجا ... خدا رو شکر که اینقدر بهم لطف و محبت داشته که باعث بشه دیگران نتونن خوشی هامو تحمل کنن ...

پس دوستانی که رمز ندارن برام کامنت بزارن تا براشون ارسال کنم و فقط دوستان وبلاگ دار ...

شاد باشید ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱٢/۱٩ ] [ ۸:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed