آغاز راهی دیگر
با یه روز تاخیر و بخاطر مشغله کاری زیاد اومدم روز زن و روز مادر رو تبریک بگم .
این روز به مادرم که یکی از بهترین مادران دنیاست تبریک میگم. امیدوارم بتونم ذره ای از محبتهای بی دریغشو جبران کنم . دوستت دارم مادر خوبم .
خدا سایه همه مادرها رو بالای سر فرزندان حفظ کنه و روح تمام مادرانی رو که به آسمانها پر کشیدند رو قرین رحمت خودش قرار بده . آمین .
به ما که کسی نبود تبریک بگه !
ولی خوب اداره یه جشن توپ توی یکی از هتل های درجه یک شهرمون بصرف یه نهار توپ برامون گرفته بود با اهدا مبلغ 1000000 ریال وجه نقد ! دستشون درد نکنه روز خوبی بود .
بنده هم که کادوم سفر کربلا بود که قبلاً تقدیم گردیده بود . خواهریا و داداشیا هم یک عدد انگشتر شیک به مامان کادو دادند . دیشب شب خوب و آرومی بود . آرامش و امنیت و دور هم بودن تیو خونمونو دوست داشتم . بهم ارامش عجیبی داد وقتی همگی بعد زا شام موقع ردو بدل شدن کادوها مشغول خوردن هویج بستنی و بگو بخند بودیم .
خدا نوشت : شکرت خدایا . میدونی حس میکنم بیشتر از همیشه از اون بالا هوامو داری !
صبح زود به سختی از خواب بیدار میشم . شب قبلش نتونستم درست بخوابم خیلی بدخواب شدم و تا 4 صبح سرجام در بین خواب و بیداری و فکر و خیال بودم . یه آن با یه دل قرص تصمیم میگیرم بی خیال همه چیز بشم با تمام وجودم و همه چیزو با دل قرص بسپارم دست خدایی که همیشه نزدیکترینم بوده. خودمو میسپارم بهش و دلم آروم میگیره . همین که دلم آروم گرفت کم کم چشمام گرم میشه و میتونم دو ساعتی راحت بخوابم . سریع بیدار میشم و آماده میشم . تصمیم گرفتم یه روز خوب داشته باشم . میرسم اداره . ماشینو پارک میکنم و با کیف لب تاپ راه میفتم سمت ساختمون . اردیبشهت ماه دوست داشتنی من اومده بوده و من اصلاً حواسم بهش نبوده . محوطه ساختمون پر از گلای خوشرنگ و قشنگه که بوهاش و سبزی خیره کنندش آدمو مست میکنه . آروم آروم در حالی که دست میکشم روی برگای سبز گلا از پله ها میرم بالا . ساعت میزنمو میرم توی اتاقم . پنجره رو باز میکنم و هوا رو با تمام وجودم نفس میکشم. همکارم از راه میرسه با بوی نون سنگک کنجدی تازه . بقیه همکارا هم کم کم پیداشون میشه . نوبت یکی از همکاراست که صبحانه بیاره. پوره سیب زمینی آورده با ترشی خونگی . همکارا مشغول میشن ولی من صبح توی خونه یک لیوان شیر با دو تا نون برنجی تازه کرمانشاهی خوردم و میل ندارم .
جزوه کلاس بعد از ظهرو میزارم جلوی روم تا یه کم مطالعه کنم . آخه بعد از ظهر دوتا کلاس توی همون شهرستان ییلاقی دارم . سعی میکنم جزوه رو خلاصه و مطالب رو به ساده ترین شکل ممکن و با بیان ساده نوت برداری کنم چون مطالب و نوشتار کتاب ثقیله و فهمش برای بچه ها سخت . کارم که تموم میشه . یه کم کارامو سروسامون میدم و روی میزمو یه کم مرتب میکنم . (کلاً سه ماهه اول سال توی اداره ما فصل آرومیه و تنش و ارباب رجوع و کار کمی داریم .)یه لیوان چایی برای خودم میریزم ومیام نت و نت گردی میکنم . چشمام سیاهی میره . این روزا خیلی ضعیف شدم . دکمه مونیتورو میزنم تا چشمام استراحت کنه .
ساعت حدودای یک هستش که راننده زنگ میزنه یک جلوی در اداره منتظره . مرخصی ساعتی میگیرم و آماده میشم برای رفتن . ساعت 10/1 راننده میرسه . حرکت میکنیم به سمت دانشگاه . یکی از کلاسهام تموم شده و تایمشو گذاشتم برای درس دیگه که هنوز تموم نشده . وقتی بچه ها رو میبینم و چهره های خندونشونو روحیه میگیرم و برای همون چند ساعت همه دردا و غم و غصه ها یادم میره . برای استراحت بین دو کلاس میایم اتاق اساتید . بهمون چند تا فرم میدن پر کنیم . میخوان جذبمون کنن وبشیم اعضای هیئت علمی . بقیه اساتید خوشحالن ولی من برام مهم نیست . دلم نمیخواد برای همیشه توی سیستم آموزشی بمونم . دلم نمی خواد قفل بشم جایی و دیگه نتونم تغییر مکان بدم . واسه همین با بی میلی پر میکنم هرچند میدونم همه اینا فرمالیته ست ولی خوب اگه فرض محال جدی هم باشه من اشتیاقی ندارم . کار اداریمو بیشتر دوست دارم . تدریس فقط و فقط برای عوض شدن روحیم خوبه . من آدم بشدت سخت گیر و منضبط و مسئولیت پذیری هستم . تدریس مداوم منو پیر میکنه . نمیتونم از نکته یا مطلبی الکی بگذرم کاری که خیلی از اساتید میکنن و مدام به من هم گوشزد میکنن اینقدر خودتو اذیت نکن ولی من دلم برای دانشجو میسوزه . بگذریم . موقع اومدن گوشیم جا میمونه !(خدا کنه کسی وارد گالری و اینباکسش نشه چون ..........)
میرسم جلوی در اداره از بقیه اساتید خداحافظی میکنم و میرم سمت ماشینم . سوار میشم و تخته گاز میرم خونه . قراره دوستام عصرونه بیان خونمون دیدنم . دست مامان و آبجیا درد نکنه حسابی سنگ تموم گذاشتن . نمازمو میخونم . دوش میگیرم . موهامو سشوار میکنم و آرایش ملایم و لباسامو عوض میکنم و مشغول درست کردن شربت میشم . همه چیز عالیه . دسر و کیک هویج و کیک وانیلی و نسکافه ای دورنگ با تزئین محشر ، شکلات و آجیل و شیرینی و چند نوع میوه و شربت و پیراشکی مخصوص که حتی نذاشتن یه دونش بمونه بس که معرکه بود . همه رو میچینم و منتظر اومدن مهمونا میشم . توی این فاصله مدام خواهریا و زن داداش میان نظرمو در مورد اینکه چی بپوشن یا اینی که پوشیدن خوبه میپرسن . ساعت 5/7 هستش که اولین سری مهمونام میرسن . سهیلای مهربون به همراه دختراش نیلوفر و ندا . بعد هم عاطفه و مهنیا . خواهریا و مامان و زن داداش هم میان بالا . عصر خوبی بود . کلی گفتیم و خندیدیم . چقدر جمعهای اینطوری رو دوست دارم . چقدر خودمو فراموش کرده بودم . چقدر از دوستام دور شده بودم . قرار بعدیمون میشه خونه سهیلا و بعدیش هم خونه عاطفه . ساعت 10 شب دیگه مهمونا میخوان برن نمیزارم آژانس بگیرن . داداشی سهیلا اینا رو میرسونه من و آبجی هم عاطفه و مهنیا رو . بعد هم یه دوری میزنمو برمی گردم خونه . خیلی خوب بود واقعاً روحیم عوض شد . برمی گردم خونه و سریع آرایشمو پاک میکنم و وضو میگیرم و نماز میخونم .بعد سوره واقعه رو با معانی تک تک جملاتش . چقدر بهم ارامش میده . تی وی رو روشن میکنم و جلوش دراز میکشم . تازه یادم میاد چقدر خسته ام . از ساعت 6 صبح تا 12 شب سر پا بودم . همونجا خوابم میبره . صبح با صدای داداشیم که داره صدامون میکنه برای صرف کله پاچه مخصوص بیدار میشیم . و یه صبحانه مشتی کنار همه اعضای مهربون خانوادم میخوریم . بعدشم من اماده میشم تا یه سر به اداره بزنم باید یه گزارش برای مدیرم آماده کنم .
الان هم که گزارشو آماده کردم . از کیک های دیشب هم یه کم مونده بود آوردم برای همکارا کلی به به و تعریف کردن . پاشم کم کم برم سمت خونه . دلم برای خونه مون برای مامان و خواهریام تنگ شده . عصری هم احتمالاً با دخترا بزنیم اطراف شهر یه کم آب و هوا عوض کنیم .
خدا نوشت : دوستت دارم .همینطور آروم و صبور نگهمدار. من جز تو کسی رو ندارم نذار حتی سر سوزن بینمون فاصله بیفته که من از حس نبودنت دیوونه میشم . بودن تو برای من بسه . باور کن بسه.
در زمین عشقی نیست که زمینت نزند ! آسمان را دریاب .....
| Design By : Night Melody |

