آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
[ شنبه ۱۳٩٢/٩/۳٠ ] [ ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/٢۸ ] [ ۸:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٢٦ ] [ ٧:٥٢ ‎ق.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٥ ] [ ٧:٥٧ ‎ق.ظ ] [ ]
[ جمعه ۱۳٩٢/٩/٢٢ ] [ ٩:٤۱ ‎ق.ظ ] [ ]

از اوایل آذر دیگه شهر ما هم بو و حال و هوای پاییزو گرفته .... صبح ها شدیداً سرده و هوا سوز داره و همینطور شبها ... شدم معتاد فرنی و آش رشته داغ ....

از روز خاکسپاری مامان بزرگم که سه شنبه هفته پیش بود ، آنفولانزا و سرماخوردگی بدی گرفتم . طوری که خونه نشینم کرد .... با نوش جان کردن کلی آمپول و سرم و مرکبات و سوپ تونستم سرپا بایستم... خدا رو شکر که گذشت و الان بهترم هر چند هنوز دوره اش کامل طی نشده و گلو درد و سردردهاشو دارم .... خدایا شکرت برای نعمت سلامتی که داریم قدرشو نمی دونیم ....بقدری حالم بد بود که مراسم هفتم و ختم نتونستم برم و تنها خوابیدم خونه ....

دیشب ته ***ران واقعاً آلاسکا بود .... قندیل بستیم . برای موضوعی مجبور شدیم بریم تا فرودگاه . یعنی خاطره شد این رفت و برگشت من .... منی که این مسیرو بارها رفتم و میگفتم چشم بسته میرم و برمیگردم نمیدونم چرا اینطوری شد ... همینقدر بگم که یک ساعتی موقع رفت گم شدیم و گیج زدم تا رسیدم ، برگشتی هم 2ساعتی بخاطر یه خروجی اشتباه ...........یعنی آخراش دیگه اشکم دراومده بود . کشیدم کنار و فلاشرها رو روشن کردم ، نفس عمیق کشیدم و غرغرهای بغل دستیمو گوش دادم و آرومش کردم .... بعد تماس مادر جانمان که با هر تماسش  کل روحیه منو با خاک یکسان میکرد و .... خلاصه دیشب شبی بود . یعنی وقتی رسیدم به تابلوی به سمت " آزاد راه خلیج فارس " انگار دنیا رو بمن دادن . تا حالا اینقدر از دیدن حرم مطهر ذوق زده و هیجان زده نشده بودم . جرات نمیکردم به داداش و بابا هم زنگ بزنم .... خلاصه 12 شب با چشم بسته و خوابالو رسیدم خونه .... دیدم چراغ آیفون تصویری روشنه و مامان جان عزیزمان دارن حضور ما رو بصورت مونیتورینگ کنترل میکنن. اینقدر خسته و داغون بودم که فقط یه سلام دادم و رفتم طبقه بالا .... اینقدر استرس و اضطراب کشیده بودم که واقعاً دیگه ظرفیت نداشتم ....

از همین تریبون از همه هموطنان ته**رانی که استاد بد آدرس دادن هستن تقدیر و تشکر میکنم .... یعنی واقعاً  سختتونه بگید بلد نیستم آیا؟؟؟؟چشمک

آخرشم به حرف و آدرس دادن هیچ کس توجه نکردم و یه مسیر ثابتو بسمت جنوب پیش رو گرفتم و خدا رو شکر جواب هم داد.

شب عجیبی بود .... تجربه جالب .... به خودم امیدوار شدم . همیشه فکر میکردم آدمیم که زود جوش میارم ولی الان طور دیگه شناختم خودمو . هر چند همه میگن مدیریت بحرانت خوبه و همین که توی شرایط بحرانی و سخت که همه دستپاچه میشن و قاطی میکنن ، خونسرد هستی خیلی خوبه ....

شام نخورده .... با چشمای اشک آلو از حرفای نگرانی مامان پشت تلفن که هر نیم ساعت یکبار تماس میگرفت ... خستگی کار روزانه .... خستگی رانندگی .... گم کردن راه ....استرس یه ملاقات ...پاسخ دادن به یه عالمه سوال ....یه همراه یکم غرغرو ....سوز و سرمای پاییزی و .....

خلاصه همه چی دیشب جوره جور بود .. و دیشب عجیب خواب بهم چسبید . بیهوش شدم از خستگی .

تجربه خوبی بود . خدایا شکرت .

امروز حتماً یه روز خوبه ... پس پیش بسوی یه روز خوب ....

خدا نوشت: مرسی برای همه چیز ... مرسی ....

[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/٢٠ ] [ ۸:٢۳ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/۱٩ ] [ ۸:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٢/٩/۱٤ ] [ ۸:۱٢ ‎ق.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٢/٩/۱۳ ] [ ٧:٤٦ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ ] [ ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا