آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

بعد از مدتهای زیادی اومدم یه سری بزنم و یه گردگیری جزئی داشته باشم و برم ...

راستش حیفم اومد این حس خوبو جایی ثبتش نکنم تا بعدها از خوندنش لذت ببرم ...

شاید خیلی سرخوش بنظر بیام ولی شاید الان هرکسی دیگه جای من بود بنظرش خنده و حتی لبخند مسخره ترین حس ممکن بود ولی خب من قرار نیست به ساز دینا برقصم گاهی هم لازمه دنیا بساز من برقصه ... هوم؟! موافقین؟!

آقای همکار خوبمون رفته مرخصی مناطق گرمسیری آنسوی آبها و بنده هم یکی از کسانی هستم که برگه سان را بعنوان جانشین امضا نموده ام ...

امروز صبح ارباب رجوعی داشتن که با وجود دل درد و روح درد شدید میبایست میرفتم توی اتاق همکار و پشت سیستم خودشون انجام میدادم ...

یه آقای خوش برخورد و مهربون و نورانی ... اول عیدو بهمون تبریک گفت(ولادت امام حسن عسگری)... بعد هم کلی شعر واسمون خوند ... همکارهای آقا را بوسید ولی بسمت من فقط لبخند زد( منتظر بوذم بیاد و بوسمم کنه !)چشمکنیشخندزبان

خلاصه با اینکه مدارکش کامل نبود اما دلم نیومد پیرمردو سر بدوونم ... کارشو یه جوری اوکی کردم ... خودم رفتم کپی هاشو گرفتم ... در تمام این مدت این مرد مهربون مشغول دعا برای من بود و آرزوی عاقبت بخیری ...

آخرشم گفت : دخترم من باید امرزو یه عیدی خوب بهت بدم ... دارم میرم یه مجلسی که حداقل سیصد نفر هستن ... اونجا برات دعا میکنم ... یه دعای خاص پس نیت کن ...

و اینگونه شد که با وجود درد جسمانی زیادم و سرمای سیبری گونه اتاقم دلم گرم و لبم له لبخنده ... انگار منتظر یه معجزه ام ... یه اتفاق خاص ... یه چیزی که یاعث بشه از اعماق وجودم بعد از مدتها خوشحال بشم و بخندم ...

نوشتم تا یادم بمونه ... من ایمان دارم به نیروی دعا و جذب و کائنات ...

پس شمارش معکوسمو شروع میکنم برای ظهورش ...

روز مره گی ها:

اتفاق و جریان خاصی نیست ...

کار ، خونه ، سفرهای کوتاه یک روزه ، روزهای امتحان دانشجوها، تصحیح اوراق ، رسیدگی به تجدید نظرات ... زنگ و زنگ و زنگ و سفارش نمره و التماس دعا ... دیروز تموم شد ثبت همه نمرات و خلاص ...

یه مابه التفاوت قلمبه ای هم این ماه برامون واریز کردن ...چون تولدم نزدیکه مقادیریشو برای خودم گذاشتم کنار تا ببینیم چیکارش میشه کرد.

خدا پشت و پناه همه مون باشه ...

شاد باشید و سلامت ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۱٠/٢٩ ] [ ۸:٤٤ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا