آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

دلم نیومد بی تبریک سال نو و بدرقه سال کهنه دفتر امسالو اینجا ببندم ...

برای همین اومدم تا بهترین ها را در سال جدید براتون آرزو کنم ...

الهی که دل همه تون شاد ...تنتون سالم ...لباتون خندون باشه ...

الهی مجردها یه همراه خوب قسمتشون بشه و متاهل ها یه سال بی نظیر و قشنگو کنار همراه زندگیشون داشته باشن ...

الهی اونایی که دور از همن سال بعد سفره هفت سین سال 96 باهم بچینن و دست توی دست هم سالو نو کنن ...

الهی جیباتون پر پول و سفره هاتون پربرکت باشه ...

الهی دور همی هاتون همیشگی و پر از خنده و شادی باشه و پر از خاطرات خوب ...

الهی هیچ دلی ناخوش و ناخوب نباشه ...

الهی مستاجرها ، صاحبخونه بشن و سال بعد توی خونه خوده خودشون سفره هفت سین بچینن و پذیرای مهمونای عیدشون باشن ...

الهی سفرهاتون بی خطر و پر از هیجان و اتفاقات خوب باشه ...

الهی بیکارها یک کار خوب پیدا کنند ...

الهی سایه پدر و مادرها روی سرمون باشه و خدا پدر و مادرهای رفته رو قرین رحمت خودش قرار بده ...

الهی بی پولی ، نداری ، بیکاری و همه چیزهای بد از همه مون دور باشه ...

الهی زوج های متاهل عاشق نی نی ، سال بعد نی نی به بغل سالو نو کنند ...

الهی خدا هر چیز خوبی که الان توی ذهنم نیستو قسمت همه مون کنه ...

خدایا تو بزرگی و مهربون و بخشنده یه سال بی نظیر و خاص را برای همه مردم روی زمین و هموطنان و دوستان گلم رقم بزن ... آمین ...

 

سال 94 در کل سال خوبی بود برای من ... سالی بود که زیر یک سقف رفتیم و زندگی دو نفره مون شروع شد ... میتونم امسالو به نام سال ترش و شیرین نامگذاری کنم !!!!

سفرهای خوبی داشتیم ...دونفره و دسته جمعی ...

بیشتر برنامه ریزی هامون محقق شد ... سال پربرکت و پرپولی بود برامون به لطف و رحمت خداوندی ...

وزن کم کردم ولی تا وزن ایده آل راه بسیار است ...امید دارم :

-  سال آینده جز بهترین سالهای عمرمون و زندگی مشترکمون باشه ...

- همسر راضی بشه برای اون موضوعی که من براش کلی برنامه ریختم ...

- فروش آپارتمان قبلی به بهترین شکل با رضایت کامل و خرید خونه مد نظرمون ...

- رفتن به سفر اونور آبی دو نفره ...

- کلی سفرهای داخلی ...

- دفاع همسری و پذریش مقاله اش توی نشریه معتبر ...

- ارتقاع کاری و شغلی خودم و همسری ...

- جاری شدن خزانه رحمت الهی بصورت مادی و معنوی بسمت زندگیمون ...

و از همه مهمتر در کنار همه اینها داشتن تن سالم و دل خوش زیر سایه پدر و مادرهامون ... آمین ...

هفته اول توی شهر خودمون هستیم و قراره یه مهمونی مفصل هم به خانواده ام بدیم ان شاله ...

هفته دوم عازم دیار همسری هستیم ...

ان شاله 15 فروردین هم برمیگردیم شهرمون به امید خدا ...

مواظب خودتون و داشته هاتون باشین ...

حسابی تعطیلات خوش بگذره ...

شاد باشین و شادی هدیه بدین به همدیگه ...

 

 

 

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۱٢/٢٧ ] [ ٦:٥٦ ‎ب.ظ ] [ ]

حال و هوای اسفند آدمو به وجد میاره واسه نوشتن ...

دوست دارم هر عصر و غروب با همسری بزنیم بریم بیرون و به بهانه خرید تا با دیدن شوق و ذوق مردم و بچه ها منم به وجد بیام ...

همه درگیر خونه تکونی و کارهای دم عیدشون هستن من دنبال ددر دودور...خجالت

البته یک خانه تکانی در دی ماه داشتم ... فقط یه سری تمیزکاری های اساسی و مرتب سازی دارم واز اونجائی که دختر مرتب و منضبطی هستم مژهخجالت کار آنچنانی ندارم که اونم موکول کردم به هفته آخر تا با کمک خواهری و کارگر یک روزه جمعش کنم ... البته که کابینتها بصورت مستمر هر شب یک عدد مرتب سازی و تمیز خواهد شد ...

خواسته های پست قبلم کامل و جامع محقق شد ...خدایا شکرت ...

تعطیلات بهمن را به همراه خانواده اینجانب از قبیل دامادها و داداشی و بابا و مامان و خواهرا و خواهر زاده ها یعنی 5 ماشینه ، شمال بودیم ... البته مهمان خانواده داماد کوچیکه ... عالی بود ... شاید جز بهترین سفرهای عمرم با خانواده خوب و خونگرم داماد کوچیکه ... یک سفر سه روزه که خواهر همسری که مجرد هست هم همراهمان بود و به گفته خودش سفر خیلی خوبی بوده و امیدوارم همینطور بوده باشد چون واقعآً تمام توجه و تلاشم در راستای خوش گذشتن به ایشان و همسرم بود ...

نمک**آبرو-تله///کابین سواری- ساحل آروم و دریای آبی و جنگل دنج و کباب ترش به همت مردان اکیپ...چایی زغالی...ذرت مکزیکی و گرگم به هوا بازی ..عکس های دو نفره ... ساحل زیبا و آروم و شب و مهمون بابا بصرف چایی زغالی توی ساحل ...خریدهامون از فروشگا های آف خورده ...صبحانه خوردن توی جاده **چالو**س ...تجهیزات بی نظیر داماد دومی که همه چی توی صندوق عقب ماشینش پیدا میشد ...کل کل باجناق ها و شوخی ها و حکم بازی و تخته نرد بازی هاشون تا صبح و ...

خیلی خیلی خوش گذشت ...خدا یا شکرت ...

این روزامون هم اگه از یه مسئله ای که خیلی منو درگیر کرده و فکر کردن بهش بهمم میریزه فاکتور بگیریم ... خیلی خوبه ...

همسری برای عیدی برام یک عدد انگشتر ست دستبند تولدم خرید و بنده هم شیور فیلی**پس و اصلاح موهای زائد م**ک ...

برای تولد همسری هم ان شاله برنامه خرید گوشی آیفونو دارم که میدونم خیلی دوست داره ولی بخاطر بازپرداخت قرضی که داریم به زبون نمیاره هستش ...

ما توی شهرمون شعبه انار**گل نداریم و من کلی افسوس میخوردم چرا وقتی تهر**ان بودم نرفتم بخرم و توی برنامم بود توی برنامه دیار همسری اینا که عید میریم باشه که خیلی اتفاقی توی اینستا**گرام یه فروشگاه مشابه مدل ها و اجناس انار**گل یافت شد و نتیجش شد یک عدد سارافون دامن برای بنده، کت و دامن برای خواهر نامزده و مانتو مدل کت و دامنی برای خواهر کوچیه که عیدی از طرف من بود چون واقعآً همیشه هوامو داره و کمک حالمه ...خواستم کمی جبران کرده باشم براش ...

دیشب هم رفتم دندونپزکی و پروسه عصب کشی و پرکردن دندان 6 سمت چپم تموم شد ... سه کاناله بود و رسماً دکتر بیچاره شد تا تمومش کرد و یکساعت تمام مشغول دندون من بود ...

بوتاکس هم اواسط بهمن انجام دادم ...

پروسه رنگ و ارایشگاه هم موکول شده به 20 اسفند ...

نوبت ترمیم ابرو که قبلاً سایه و قاب زدم هم برای 18 اسفند هستش ...

امیدوارم با لیست بلند بالائی که تهیه کردم به همه کارهام برسم هر چند مطمئنم میرسم ... فقط باید رو برنامه پیش برم ...

از اداره هم نگم بهتره ... تا جائی سرم شلوغه که همه دانشگاه ها بجز یک دانشگاه معتبرو ایگنور کردم تا به کار و زندگیم برسم ...

بعضی روزها زودتر از 4 نمیتونم برم سمت خونه ...باز هم خدا رو شکر که کار و شغلی دارم ...

یک اعترافی هم بکنم :

همسری و من سیستم خواب کاملآً متفاوتی داریم ... بنده مورنینگ پرسن و ایشون ایوینینگ پرسن و همین اذیتم میکنه... شبها ایشون تا 2 پای تی وی و نت و لب تاب بیداره و من بیشتر از 12 کشش ندارم ... البته به نوع کارمون هم برمیگرده که شغل من واقعآً نیاز به تمرکز و آرامش فکری داره چون مالی هستم مخصوصاً اواخر سال ولی ایشون یه جورایی کارشون عملیاتی هستش ...

واسه همین بنده همیشه زودتر میرم و میخوابم و نمیشه درست و حسابی با هم باشیم و این میشه که صبح که بیدار میشم دلم براش تنگ میشه و وقتی هم بهش میگم میخنده و میگه از دیشب تنها گذاشتنم معلومه چقدر دلتنگی !!!!!!!!زباننیشخندخجالت

آیا راهکاری برای این قضیه سراغ دارید؟! همسر هم خیلی سعی کرد زودتر بیاد و بخوابه تا تایم خوابهامون یکی باشه ولی اینقدر توی تخت با گوشیش ور میره و نور میندازه و این پهلو به اون پهلو میشه که ترجیح داد من اذیت نشم و توی سالن تنها میمونه تا راحت بخوابم ولی من بشدت عذاب وجدان دارم ... بشدت !!!!!!!!!

سال 94 سال عجیبی بود برام ... نه خوبه خوب و نه ناخوب ... اما باز هم خدا رو شاکرم که لحظات خوبش بیشتر از لحظات ناخوبش بوده ... خدایا شکرت ...

هدف از نوشتن فقط این بود که دوست داشتم این خاطرات اینجا ثبت بشه ...

* همکار معرف حضورتون همون همکار خانوم رو عرض میکنم ، ازدواج کرد و این روزها بقدری ذوق زده و هیجان زده ست که شده نقل محافل مردهای همکار که صداشون علی رغم تلاششون برای نشنیدن من از پارتیشن های کناری بگوشم میرسه ... آهان یادم رفته بود بگم که جامو عوض کردم و اومدم طبقه همکف مستقر شدم ... پله ها نیم طبقه بالای واحدمون خیلی اذیتم میکرد بخاطر شکستگی پام ...

 

خدانوشت: سپاسگزارم برای همه قشنگی ها و زیبائی های زندگی ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۱٢/۱٠ ] [ ٦:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا