آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

تو این مدت هر چی سایت آپلود عکس بوده من تست کردم و موفق نشدم تا عکسهامو آپلود کنم و یه پست مصور از عروسی بنویسم !!!!!!!!!!!

ظاهراً باید حالا حالاها منتظر بمانیم ... اگه سایت خوبی سراغ دارین که تو نمایش عکسها مشکلی هم نداره بهم معرفی کنین ... من که تقریباً همه ساتهای رایگانو تست کردم !!!

حالا بریم سر تیتر اخبار این چندوقته :

تعطیلاتمون در ته**ران سپری شد . برادر همسری برای پاگشا دعوتمون کرده بود که برنامه یه روزمون به اصرار جاری و برادر همسری به دو روز منتهی شد ...

خیلی خوش گذشت و علتش هم این بود که هر جا ببینم همسری خوشحاله و بهش خوش میگذره و راحته بمنم خوش میگذره ... در واقع  از شادی همسری شادم ... علتش هم اینه که همسری اینجا تو شهرمون هیچ کسی رو نداره و زیاد هم آدم بجوشی نیست و با هر کسی گرم نمیگیره .. واسه همین هر وقت میدیدم با برادرش گرم گرفته و با برادرزادش مشغوله و سرحال منم خوحشال میشدم ...

5شنبه ساعت 4/5 همسری از سرکار رسید ... من رفتم دوش گرفتم و مشغول اتو کشی لباسهای همسری شدم و همسری رفت که دوش بگیره ، برقها قطع شد که منجر به خاموشی پکیج و پمپ اب (ما طبقه چهارم هستیم) شد !!!!!!! دیگه تصور کنید چی شد... سریع شیر دستگاه آب شیرین باز کردم و کتری ها رو پر کردم و گرم کردم و ریختم تو تشت تا همسری سرشو بشوره حداقل . دیگه همسری داشت میومد بیرون ، برقها اومد و مجدد برگشت و دوش کامل گرفت .

تا حرکت کنیم ساعت شد 8... خوب موقعی رسیدیم ته**ران ..چون دیگه خبری از ترافیک نبود ...ساعت 10 هم رسیدیم خونه برادر شوهری.

جاریم دختر خوب و خونگرمیه و همه میگن شما جفتتون هم ظاهری و هم شخصیتی مثل همین. جمعه شب رفتیم دریاچه چی**تگر و قایق سواری هم کردیم ... شنیه شب هم رفتیم بوستان**آب**آتش... خیلی خوش گذشت و پل طبی**عت هم رفتیم ..اما موقع برگشتن دیدم کیفمو که داده بودم دست همسری نیست. زمانی که برادرزاده اش داشت تو سرپائینی با دوچرخه میومد سریع کیفو گذاشته رو سنگ قسمتی که من منتظر جاری بودم تا نزاره ما**هان بیفته که یادش میره برداره ... یعنی بماند که چقدر استرس و فشار بهم وارد شد. آخرشم گوشیم توی کیفم بود که همسر زنگ زد و یه بنده خدایی پیدا کرده بود . رفتیم ازش گرفتیم ... ولی دیگه من واقعاً بهم ریختم .. اینقدر که اگه تنها بودیم میزدم زیر گریه ... چون همه مدارک ماشین و خودم و کیف و کارتهای خودم و همسر و گوشیم داخل کیف بود.

دیگه برگشتیم سمت خونه برادرشوهری ... هر چی اصرار کردن بریا شام نموندیم و خداحافظی کردیم و برگشتیم ... همسری هم کل مسیرو خیلی ریلکس صندلیو خوابوند و گرفت خوابید و تو پارکینگ خونه بیدار شد !!!!!!!ناراحت یعنی خوابم میومدها !!!!

دیروز هم یه جریانی پیش اومد که خدا بهمون رحم کرد و خطر از بیخ گوشمون گذشت .

نمیدونم چرا مردها تو مسائل مالی اینقدر ساده ان و زود باور .. شاید هم قدرت ریسکشون بالاست ... خیلی شانس آوردیم که همسری بهم زنگ زد و متوجه شدیم.

دیروز  هم پدر یکی از همکارامون فوت شدن که با همکارای خانوم رفتیم خونشون بریا عرض تسلیت .... دیگه بخاطر هورمون های مزخرف کلاً بهم ریخته بودم .. رسیدم خونه و یه کم کشک بادمجون داشتیم گرم کردم و خوردم و خوابیدم ...

همسری ساعت 7 زنگ زد آماده شو بریم بیرون ... سریع آماده شدم و همسری رسید و رفتیم بیرون . یکم کار بانکی داشت با ATM انجام داد. بعد هم رفتیم یکی از مراکز خرید تا برای همسری تی شرت و شلوار بخریم که چیزی باب میلمون نشد و راهمونو کج کردیم بسمت فروشگاه همیشگیمون که بالاخره همسر صاحب 2 عدد تی شرت و یه پیراهن آستین کوتاه تابستونه و یه شلوار کتان شد .

از اونجا هم رفتیم پیتزای نزدیک فروشگاه ... بعد از مدتها با آرامش یه فست فود دو نفره خوردیم و حرف زدیم و سربه سر هم گذاشتیم ... چون معمولآً بیرون رفتنهامون بابت خریدای جشن و جهیزیه و عروسی بود و همیشه بدو بدو ... اما اینبار ریلکس و در کمال آرامش ...خیلی خوش گذشت و اسای بهم چسبید .

تا برسیم خونه ساعت شد 11/5 شب. دیگه چایی درست کردم و خوردیم و یکم باز حرف زدیم و حدود ساعت 2 خوابیدیم .

همسر بنده خدا 5/5 بیدار شد و رفت ولی من خوابیدم تا 7. مسیر خونه مون تا اداره با ماشین 5 دقیقه هم نیست .

امرزو هم ا اون رزوای آخر ماه و شلوغیه ... جناب مدیرکل هم بعد از چند روز از مرخصی سفر ماه عسل دارن برمیگردن و کارمون بسیار زیاده.

نهارو میرم خونه مامان ... دلم واسشون تنگ شده ....

عصر هم یه کلاس جبرانی گذاشتم برای دانشجوها چون دو تا تعطیلی خورد به کلاس های شنبه و عقب افتادن .

خدا نوشت : خدایا خودت هوای ما و عزیزانمونو داشته باش و در پناه خودت حفظشون کن ... خدایا خودت پناه و دستگیرمون باش ... درهای رحمت و رزق و روزیتو برومون بیشتر از همیشه باز کن ... خدایا شکرت برای همه چیز ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٩ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]

اینقدر وبلاگستان سوت و کوره که هیچ انگیزه ای  برای تعریف مراسم عروسی و عکسهاش ندارم ... فکر میکنم کار بیخودی دارم انجام میدم ... شاید بخوام برم یه جای دیگه و واسه خودم خصوصی بنویسم و بشه دفتر خاطرات روزانه هام ... البته تو خونه هم میخوام یه سررسید بزارم  کنار پاتختی و شبها قبل خواب اتفاقات اونروزو تعریف کنم و بنویسم .... بهر حال دیگه وبلاگ نویسی ارزش قبل رو نداره ...

4شنبه هفته قبل همکارها خبر دادن که یکشنبه  ساعت 6میان خونمون واسه دور همی .

منم اوکی دادم ولی بعد یاد همسری افتادم که ساعت 7/5 میرسه خونه !!!!سوال

دیگه شب با همسری صحبت کردم و یکم اولش ناراحت شد که چرا باهاش هماهنگ نکردم که من کاملآً حق رو به ایشون دادم و خواستم تغییرش بدم به ساعت 3 عصر که نزاشت و گفت میمونه شرکت و اصرار بنده برای اینکه بره خونه مامان اینا تا مهمونها برن بی فایده بود ...سوال

خواهری هم قول کمک اساسی داد بهم ...

شنبه تا 5 کلاس داشتم ... رفتم واسه همسری کتابی که لازم داشتو خریدم و سر راه هم شیرینی و یکم خرید کردم و یک جفت دمپائی طبی هم برای خونه گرفتم که بسی باهاش تو خونه راحتم .. دمپائی قبلیم پاشنه داشت و واقعآً موقع آشپزی و کارای آشپزخونه که همش سرپا بودم پا درد میگرفتم ...

رسیدم خونه و مشغول درست کردن سالاد ماکارونی و بقیه چیزا شدم و کل خونه رو هم تمیز کاری و گردگیری کردم ... خلاصه بعد از اتمام کارای خونه هم ظرفهای لازمو از تو کابینتها در میاوردم و میشستم و خشک میکردم و میچیدم رو کابینت ...

دیگه ساعت یک  ، دوش گرفتم و غش کردم از خستگی ...

روز یکشنبه هم همسری زنگ زد که باید برم دنبالش و جائی کار داره ... منم اول رفتم دنبال خواهری و رسوندمش خونه تا کارها رو اوکی کنه چون معلوم نبود من کی برگردم ..

چنان بارونی میبارید که برف پاک کن رو دور تند هم جواب نمیداد ... با هزار مکافات رسیدم پیش همسری و بعد باز هم حرکت کردیم سمت خارج شهر ف جایی که ایشون کار داشت ... ساعت 4 کارش تموم شد و تا برسیم خونه شد 4/5 ... پتو و ملافه و میوه و شیرینی براش گذاشتم و همسری با ماشین رفت شرکت و قرار شد شب هم همونجا بمونه تو سوئیت های که قبلآً هم اونجا میموند ...

برگشتم خونه و ددیم دست خواهری درد نکنه و همه کارها رو کرده و دوش گرفته و دراز کشیده ... منم سریع دوش گرفتم چون زیر بارون موش اب کشیده شده بودم و همه لباس هام گلی و خیس بود ...

مهمونها ساعت 6/5 اومدن ...

با شربت و میوه و شیرینی و شکلات ازشون پذیرائی کردم ...

بریا عصزونه هم پیراشکی گوشت ، کشک بادمجون و ژله رنگین کمان و سالاد ماکارونی  درست کرده بودیم ...

با ترشی های رنگارنگ و نوشیدنی  سفره رو چیدیم ...

کلآً خوش گذشت و دور همی خوبی بود و خدا رو شکر من از استرس این مهمونی خلاص شدم و یه نفس راحت کشیدم ...

ساعت 9 مهمونها رفتن ... من و خواهری هم خونه مرتب کردیم و ظرفها رو شستیم و با همسری هماهنگ کردم و آژانس گرفتیم و رفتیم خونه مامان اینا ... چون خواهری صبح زود قرار بود مامانو ببره آزمایشگاه ...

دیشب هم همسری ساعت 8 رسید خونه و منم اضافه کار بودم تو اداره ... واقعاً دلم براش تنگ شده بود ولی نمیدونم چرا اصلاً نتونستم بروز بدم این قضیه رو ... یعنی همسری بیشتر بروز میداد تا من ...

یه دلخوری پیش اومد که بحالت قهر رفتم و خوابیدم ... نمیدونم این دلخوری ها و رنجش های کوچیک و بزرگ تا کی قراره پیش بیاد تا ما کاملآً ابا هم مچ بشیم ...

خدا نوشت : خدایا خودت هوای ما و زندگی و داشته هامونو داشته باش ... آمین ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/٢٢ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]

گاهی بعضی اتفاقات باعث میشه تا به خودمون بیایم و قدر همدیگرو داشته هامونو و لحظه به لحظه زندگیمونو بیشتر بدونیم، البته امیدوارم این به خودمون اومدن دائمی باشه و پایدار ولی متاسفانه فقط برای اون لحظه و اون مقطع زمانی هستش و باز فراموش میکنیم ...

دیروز خبر فوت یکی از همکاران همه اداره تو شوک برده ...

مرگ به بدترین شکل ممکن ...

تو مسیر برگشت از سفر شمال، در اثر تصادف ، ماشینشون دچار آتش سوزی میشه و شدت ضربه تصادف بحدی زیاد بوده که هر 4 در قفل میشه ... 6 نفر انسان که 2 نفرشون بچه های معصوم و خردسال بودن ، زنده زنده تو آتیش میسوزن ... طوری سوختن که قابل شناسایی نیستن ... اینطور بگم که از هر کدوم به اندازه یه توپ سیاه و سوخته بجا مونده ...

این همکارمون پسر خوب و محجوبی بود و در شرف ازدواج ... با هم تو دانشگاه هم تدریس میکردیم ...

از دیروز حال خوشی ندارم ...

روحش شاد ... روحشون قرین رحمت الهی ....

خدانوشت: خدایا خودت مواظب ما و عزیزانمون باش ... همه مون چشم امیدمون فقط به دستان مهربان خودته ...حافظ و پناهمون باش ...آمین ...

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱٥ ] [ ٧:٠۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/۱۳ ] [ ٦:٤۸ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۸ ] [ ٧:۱٠ ‎ق.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۸ ] [ ٦:٥٥ ‎ق.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٢/٦ ] [ ٧:٠٤ ‎ق.ظ ] [ ]
[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٢/٢ ] [ ٢:٠۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٢/۱ ] [ ٧:۱٦ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا