آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

خیلی وقته ننوشتم و دلم واسه تعریف و نوشتن تنگ شده ولی واقعآً با این اوضاع وبلاگستان دیگه آدم حوصله و انگیزه ای واسه نوشتن نداره ...

یادم هست که هنوز مراسم و جشن عروسیو ننوشتم ، علتش هم اینه که پرشین اجازه عکس گذاشتن نمیده واسه همین بمونه واسه وقتی که این امکان باشه ، البته اگرم نشه میام و ماوقع رو شرح میدم و یه پست دیگه عکسهاشو میزارم ... فعلآً تا ببینیم چی میشه با این تغییرات مدیر کل و اعظمی که رخ داده و کلی گزارشات و کارهای جدید باید برای حوزشون آماده و ارسال کنیم ...

خدائیش توی ادارات کشورمون مدیرکل و معاونت خیلی راحته .. چون از هر چیزی هم سر درنیاری زیر نامه پاراف میکنی : اقدام وفق ضوابط و مقررات ... بعد مسئول و کارشناس مربوطه بدبخت میمونن و حوضشون ...!!!سوال

خب بریم سراغ اتفاقات و روزه مرگی های این چند وقته :

جمعه قبل به اتفاق همسری ،همکار همسری و خانوم و پسرشون رفتیم باغ یکی از دوستان همکارشون ... که از قضا مدیر اعظم سابق دراومدن و بنده سعی کردم فیس تو فیس نشم و رفتم به گردش در انتهای باغ و چیدن غوره و برگ مو برای دلمه ... کلاً دوست ندارم محیط کاری و خانوادگی و خصوصیم باهم قاطی بشن ...

این روزا و شبها هم همسری بشدت و حدت تمام درگیر امتحاناته و سعی میکنم همراهیش کنم ... هر روزی که امتحان داره با هم راهی میشیم سمت دانشگاه مربوطه و من تو محوطه زیر الاچیق ها منتظر میمونم تا امتحان تموم بشه و با هم برمیگردیم خونه .. نهار میخوریم و بیهوش میشیم از خستگی ...فعلآً که تا 7 تیر درگیر امتحاناتیم ...

فقط دوست دارم هر چه زودتر امتحاناتش تموم بشه تا یه نفس راحت بکشیم و یه سفر کوتاه دو نفره بریم ... تا ببینیم خدا چی میخواد ...

کلاسهای درس و دانشگاه خودمم تموم شد ... آخیشششششششششششش

نمرات و پروژه ها هم تصحیح شد و نمراتش ارسال شد رو سایت دانشگاه و یه نفس راحت و تمام ...خدا رو شکر ...

دیروز هم که چهارشنبه باشه ، مامان و خواهر و زن داداش و داداش کوچیکه نهار مهمونمون بودن ...

سه شنبه که همسری امتحان داشت و رفتیم و برگشتیم و یه چیزی خوردم و سریع برگشتم اداره برای دوره اموزشی ضمن خدمت که تا 6 طول کشید ...

رسیدم خونه بسان جنازه ،خوابیدم تا ساعت 9 شب ... فکر کنید چقدر ریلکسم که فردا ظهرش مهمون دارم و گرفتم خوابیدم !!!!!!!

خدا رو شکر همه کارهای تمیزکاری و گردگیری وشست شوی سرویس ها رو دوشنبه شب انجام داده بودم و خونه از تمیزی برق میزد .مخصوصاً با هوای این روزهای شهرمون که رسماً از آسمون گرد و خاک میباره ...

بیدار شدم دیدم همسری همچنان مشغول درسه ... براش چائی درست کردم و خوردیم و در همین حین مشغول شدم ... خدا رو شکر همه خریدهامو ظهر موقع برگشت انجام داده بودم ... مرغ رو شستم و کاهو ها ریختم تو کاسه تا حسابی آب بخوره و تمیز بشه ...

شام هم املت درست کردم خوردیم... مواد داخل مرغ شکم پرو آماده کردم به سبک همسری اینا که حاوی انار دون شده فریز شده و آلو هستش که با پیاز و ادویه جات تفتش دادم ...شکم مرغو پر کردم و دوختمش و گذاشتم تو پیاز داغ تفت بخوره کمی سرخ بشه و بعد هم سسشو آماده کردم و درشو گذاشتم تا بپزه ...

کاهو خیار و گوجه ها رو شستم ... ژله ها رو گذاشتم آب بشه و ژله رنگین کمانمو لایه به لایه میریختم و میزاشتم تو فریزر تا ببنده و لایه بعدش ...

خیارها رو رنده کردم همراه با سیر تازه و ماست مخصوص سارا که خودم زده بودمش و حسابی خوشمزه بود (بهتون پیشنهاد میکنم حین زدن مایه ماست یه کوچولو خامه هم قاطیش کنید و بزارید ببنده ، طعمش بی نظیره و دقیقاً مثل ماست خامه ای هستش !)بعد هم گردو رو کمی خردش کردم و همراه ادویه ماست خیاری و نکم اضافه کردم ... عالی شد ...

دیگه ساعت یک شده بود که همسر رفت بخوابه ...

بعد دیگه مشغول سالاد فصل شدم و به روش خودم که نخود فرنگی و ذرت هم میریزم آمادش کردم ... متاسفانه جوانه گندم نیافتم که بریزم ...

در همین حین مرغ هم پخت و سیب زمینی تیکه شدمو هم به سسش اضافه کردم و کمی دیگه قل خرد و تمام ... زیرشو خاموش کردم تا سرد بشه و بزارمش تو یخچال ...

دیگه ساعت 1/5 کارای آشپزیم تموم شده و سارا بود و یه آشپزخونه بهم ریخته ...

دیگه تا بشورم و جارو بکشم و طی بکشم ساعت شد دو ...

خواستم برم دوش بگیرم که ترسیدم بی خواب بشم ... مسواک زدم و رفتم خوابیدم ...صبح ساعت 5/5 که بیدار شدم همسریو راهی کنم ، برنجو با پیمانه به تعداد نفرات برداشتم و گذاشتم با نمک خیس بخوره ... خودمم رفتم دوش گرفتم و شستی نها رو شستم و آماده شدم و اومدم محل کار ... با همکارم نیم ساعت رفتیم پیاده روی و مشغول کار بودم تا ساعت 1 ظهر ...

ساعت 1/5 مرخصی گرفتم و سر راه نون و هندونه هم خریدم و رفتم خونه و مشغول شدم ...

آب برنجو گذاشتم و برنجو آبکش کردم و دم گذاشتم ... دیگه یکم گردگیری کردم مجددا ً!!!!!!!!!ناراحت

ظرفها و بشقابها رو در آوردمو شستم و خشک کردم .. خودم لباسهامو عوض کردم و دست و صورتی شستم و منتظر مامان اینا شدم تا برسن ... همسری دوست داشت بیاد ولی گفت نمیام تا جمعتون زنانه و راحت باشید ...قلب

مهمونام رسیدن که با شربت ازشون پذیرائی کردم . حسابی به هممون خوش گذشت و دور همی خوبی بود ... خواهر کوچیکه هم درسش تموم شده و خیلی خوشحاله که از خوابگاه و مسیرهای رفت و آمد خلاص میشه ..

تا از در اومد تو ، بغلم کرده میگه .. خواهر تبریک میگم(دقیقآً با لحن هوشنگ تو سریال شمعدونی) تبریککککککککککککک!!!!!!

تبریک به تو ، تبریک به خودم ف تبریک به مامان ، تبریک به همههههههه...

ما هم از خنده مرده بودیم زا ادا و اطوارهای این خواهر ته تغاریمون ...

دیگه مامان سبزی پاک کرده بود و آورده بود بریا ماه رمضون من و همسری .. دستش درد نکنه ... خواهری هم از شهر دانشگاهیش برامون گلاب اصل فرد اعلا آورده بود .

دیه نزاشتن من کاری انجام بدن ... آوردن و بردن و سفره انداختن و شستن و خشک کردن و من فقط رفتم تو کابینتها جابجاشون کردم سرجاشون ... دیگه بعد از چایی و میوه ساعت 6/5 رفتن خونه ...

من موندم و خواب و خستگی که دلم نیومد بخوابم چون دم اومدن همسری بود و دیشبش هم تنها مونده بود وقتی تا ساعت 9 بنده خواب بودم .

دیگه با همسری نشستیم به حرف زدن و چائی و میوه خوردن .و فیلم و اخبار دیدن .

ساعت 11 هم رفتم دوش گرفتم که ان شاله آماده بشیم بریا ماه میهمانی خدا ...

امیدوارم امسال توفیق روزه داری داشته باشم ... پارسال که بخاطر سنگ کلیه یه خط در میون شد ...

بشدت دلم روزه و افطار و سحر میخواد  از نوع دو نفره ... همسری که بخاطر مشکل معدش نمیگیره. ..

دیگه اومئم بیرون و فالوده طالبی تگری درست کردم و به همراه کیک خوردیم که شد سحری من ... بعد هم مسواک و لا لا ... قلبم تیر میکشید و نمیدونم علتش چی بود ... طوری که خودمم ترسیدم و گفتم نکنه مشکل قلبی باشه .. موقع رفتن بسمت اتاق خواب به همسری گفتم شما که بیداری ، هر از گاهی یه سری بمن بزن بدجور قلبم تیر میکشه ... ساعت 1 دیدم همسری بالا سرم  ایستاده و تا دید چشممو باز کردم زد زیر خنده .. میگم چی شده؟ گفت: داشتم نفس کشیدنتو چک میکردم ببینم طبیعیه !!!! بعد هم اینقدر تو سرو صورت من زد تا حسابی خوابم پرید ولی از رو نرفتم ، پا شدم رفتم یه لیوان آب خوردم و دوباره برگشتم خوابیدم ...

بنده خدا همسری تا صبح ساعت 5/5 درس میخوند ... چون واسه نماز که بیدار شدم دیدم همچنان مشغوله ... امیدوارم نتیجه زحماتشو به بهترین شکل ببینه ... آمین ...

دیگه ساعت 7 بیدار شدم و سریع اماده شدم و اومدم اداره ...

امروز هم به لطف خدا روزه ام ...

طاعات و عباداتتون قبول و التماس دعا ...

خدا نوشت : خدایا نتیجه زحمات و تلاشهای همه بده برای  همسری هم همینطور ... خدایا توفقی میهمانی و بندگی خاص خودتو تو این ماه به همه مون عنایت کن برای بنده حقیرت که سرتا پا گناه و نیازه همینطور ... خدایا نزار دست خالی از این ضیافت رد بشیم ...آمین..

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/۳/٢۸ ] [ ٥:٥۱ ‎ب.ظ ] [ ]

ولادت حضرت مهدی ، امام زمان رو به همه دوستان خوبم تبریک میگم و امیدوارم که با ظهورش دنیامون پر از خوبی و آرامش و عدالت بشه ... آمین ...

تو تعطیلات پیش رو در کنار این عید حسابی بهتون خوش بگذره ...

شهر ما هم که حال و هوای دیگه ای داره و امشب احتمالآ بریک یه دور خیابون گردی بعد از مدتها که از خونه بیرون نیومدیم بخاطر درس و امتحانات همسری ...

ما که اینجا تو شهرمون موندگاریم و بخاطر امتحانات همسر جایی نمی تونیم بریم  ناراحت

همسر خان تصمیم گرفته که مجدد رشته کارشناسی مرتبط با ارشدشو بخونه چون کارشناسیش ربطی به ارشدش نداره و بخاطر پیشرفت کاری باید این مسیر طی بشه.

خلاصه که همچنان شبهای امتحان و درس و کتاب تو خونه ما جاری ست و بنده بسان یک همسر خوب (اعتراف میکنم گاهی بشدت حوصلم سر میره چون خودم کاری ندارم واسه انجام دادن و باید به فکر کتاب واسه خوندن باشم!) سعی در همراهیش دارم و بیشتر کارها مثل خرید و کارای بیرون هم افتاده به دوش خودم ...

دلم بشدت و شدیداً مسافرت از نوع شمالش میخواد !!!!!!سوال

فقط دلم خوشه به اینکه خاله تعطیلاتو میاد اینجا و دور هم جمعیم ان شاله ...

البته اگه خانواده برادر شوهری نیان مهمونمون بشن ... من که خیلی دوست دارم واسمون مهمون بیاد ولی همسری بخاطر امتحاناتش زیاد مایل نیست ...

خدا نوشت : خدایا خودت هوای خودمون  و دلامونو  داشته باش ... آمین ...

 

 

[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/۳/۱٢ ] [ ٦:٠٧ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا