آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

 

ای خدا دلگیرم ازت .....

           ای زندگی سیرم ازت .....

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٤/۳۱ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ]

نماز و روزه هاتون قبول و خوش به سعادتتون که توفیق مهمانی خدا رو داشتین ...

عیدتون پیشاپیش مبارک و تعطیلات حسابی خوش بگذره ...

**شروع ماه رمضان امسال هیچ قوت یادم نمیره ... بخاطر وضعیت و شرایط پام خیلی بهم سخت گذشت ...

خدا نوشت : شکرت برای همه چیز ...

[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٥ ] [ ٥:۳٠ ‎ب.ظ ] [ ]

چقدر ناله شده این وبلاگ ...

شنبه اومدم اداره و تحرکم باعث شد دوباره یکشنبه خونه نشین بشم و نیام و امروز هم علی رغم تهدید های همسر و خانوادم اومدم اداره چون واقعاً نه حال خونه موندن دارم و نه حوصله زیادتر شدن کارهای عقب افتادم ... توکل بخدا و ان اشله که چیزی نمیشه ...

از طرفی هم بابا دو تا از انگشتهای پای چپش شکسته و پاش تو گچه و علتش هم بی احتیاطی یکی از کارگرها موقع کار بوده که باعث شد این مشکل پیش بیاد ...از طرفی هم مشکل آب مروارید چشمش حاد شده بود و به پیشنهاد و اصرار خودش که گفت حالا که مجبورم خونه نشین بشم بریم چشمم جراحی کنن ... خلاصه خونه مامان اوضاعیه و من ترجیح دادم بیام خونه خودمون و بیشتر از این دیگه باری رو دوششون نباشم هر چند مدام زنگ میزنن و داداش کوچیکه رو چند بار فرستادن دنبالم ...

دیروز هم رفتم عکس گرفتم و به تشخیص دکتر باید 2 هفته دیگه پام توی گچ بمونه ...

خیلی برنامه داشتیم برای تعطیلات عیدفطر ولی خب قسمت نشد ناراحت

دلم مسافرت میخواد ولی باز هم خب ...

از عید که بعد از مراسم عروسیمون بود همسری به دیارشون نرفته و دقیقاً سه ماه میشه و از من اصرار و از ایشون انکار که تعطیلاتو تنهایی بره سری به خانوادش بزنه و بیاد !!!! ببینم میتونم این چند روزه رایشو بزنم و راهیش کنم ...

تو گروه تل**گرامی که با بچه های دوران ارشد داریم ،عکس های عروسیمونو فرستادیم تا بقیه ببینن ... همه شون نظرشون این بود که من عالی شده بودم و کلی ذوق در کردن برای لباس محلی و آرایش محلی شب حنابندون ...

این روزام تقریباً به خواب و نت و تی وی میگذره و من از این وقت تلف کردن اصلاً عذاب وجدان ندارم ...

چند شب پیش که شب احیا بود و بعد زا سحر خوابیدم ... یه خواب خیلی خوبی دیدم که هنوزم فکر کردن بهش حالمو خوب میکنه ...

سر هر چیز بیخود و باخود از همسر دلخور و عصبی میشم و جلوی مادرمم نتونستم خویشتن داری کنم و اشکهامو دید و از این بابت ناراحتم !!!!!!!!!

از شنیدن خبر نی نی دار شدن یکی از دوستان شدیداً شوکه و هیجان زده شدم قلب

چند شب پیش پیامک آف گر**اد و کارت تخفیفی که داشتیم ، باعث شد راهی بشیم و نتیجش شد یه کت تک بهاره برای همسر ... بعدش هم پیتزا خورون و کله پاچه برای فردای بنده ... دیروز هم که خونه موندم کلی سالاد اولویه درست کردم  که هوس کرده بودیم ... دیشب هم به صرف نان داغ و کباب داغ مهمون همسر بودیم ...البته از بس غذای بیرون خوردیم و خودم نمیتونم چیزی درست کنم ناراحت میشم ولی فعلاً کاریش نمیشه کرد و دوست ندارم خانوادمم مدام با زبون روزه به فکر نهار و شام من باشن . هر چند اون بنده خداها مدام در حال سرویس دهی هستن ...

ته دلم از خانواده همسر دلگیرم که جز تماس هیچ کاری نکردن ، هر چند با وجود بعد مسافت بهشون حق میدم ولی خب دل ، منطق حالیش نیست !!!!!!!

از خودم با این ریخت و قیافه بدم میاد و برای سه شنبه وقت آرایشگاه گرفتم تا برم و یه سر و سامونی به موها و ابروهام بدم !!!!!!!(سارای چندش کلافه)

هفته پیش هم خانواده برادرشوهر دومی که ساکن ته**رانه مهمونمون بودن ...هم خوشحال بودم از اومدنشون و هم معذب ... خب خودم که نمیتونستم کاری انجام بدم و طفلک خانوادم تو این دو روز ، غذا میپختن و برامون میفرستادن (فاصله بین خونه ما و خونه بابا اینا دقیقاً شرق و غرب شهرمون هستش!)... ظرفها رو هم خودم مینشستم رو صندلی و جاری پاک میکرد و میداد و من میچیدم تو ماشین ... چیدنشون سرجاش هم با همسر بود ...

5شنبه شب هم با مهمونا رفتیم خونه بابا اینا و از اونجا هم رفتیم شهر بازی و کلی پسرشون بازی کرد و تقریباً وسار همه دستگاه های بچه گانه شد و منم رفتم یه گوشه نشستم و حسابی دلم گرفت که چرا وضعیتم اینه !!!!!!! که دیدم همسر برگشت اومد پیشم ...

ساعت 3 بالاخره ماهان خان رضایت دادن و حرکت کردیم رفتیم سمت حرم ... خیلی خلوت بود و نماز صبحو خوندیم و برگشتیم خونه ... خب همه تشنه و گرسنه چون شام نخورده رفتیم و علتشم این بود نهارمونو ساعت 4 خورده بودیم ... دیگه سریع دلمه برگ مو داشتم تو فریزر با غذاهای که از قبل مونده بود گرم کردم و صبحانه مون شد ، قورمه و دلمه و مرغ و ترشی و نوشابه و دلستر !!!!!!!نیشخند... ساعت 6/5 دیگه رضایت دادیم بریم و بخوابیم ...خوابیدن همانا و ساعت 2 عصر بیدار شدن همانا ...

روز قبلش هم امیرعلی خواهر زادم اومد تا با ماهان بازی کنن ... تصور کنید دو تا پسربچه 5 و 7 ساله رو !!!!!!من که کلآً بی خیال خونه جمع کردن شدم و رفتم با جاری دراز کشیدیم و رو تخت و یکم حرف زدیم و بعد به حرفهای بچه ها گوش دادیم و کلی به عالم بچگیشون خندیدیم و خوابمون برد ...

بماند که چطور خوابیدم ... بس که اینها شیطنت میکردن ....

من و همسر که توبه کردیم فعلآً برای داشتن بچه !!!!!!!!!!!!ابله

غروب جمعه هم راهیشون کردیم رفتن ...

دیگه زیاد پرحرفی کردم ... برم به کارهام برسم ...

خدا نوشت : خودت میدونی که تو دلم چه خبره ... پس کمکمون کن ...پناهم باش ... شکرت خدایا برای همه چیز ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٢ ] [ ٥:۳۱ ‎ب.ظ ] [ ]

خیلی دوست داشتم زودتر و قبل از شبهای قدر پست بزارم و ازتون بخوام برای من هم تو این شبها دعای خاص داشته باشین ولی قسمت نشد متاسفانه....

طاعاتتون قبول و امیدوارم از این روزها و شبها بهترین استفاده رو کرده باشید ....

امشب عجیب دلم گرفته ... اونقدر که اشکهام همینطور جاریه.... انگار دلم پر بوده و با غروب دلگیر جمعه دیگه سرازیر شد....

شکستگی پا و مرخصی استعلاجی و.موندنم توی خونه واقعا بهمم ریخته.... احساس خفگی میکنم... مسافرت و خوشی و.... اما با این شرایط امکانش نیست ....

 

علی رغم.مخالفت همه بعد از 3هفته از فردا میرم اداره ... اونجا حداقل سرم.گرم هست....

احساس یاس و ناامیدی مثل خوره افتاده به جونم ...

خدایا خودت کمکم کن .... همه چیزو بدست خودت میسپارم....

خدایا خودت کمکم کن ...جز تو هیچ کس نمیدونه بهم چی میگذره...هیچ کس نمیدونه پشت ظاهر خندونم چه دنیای غمی هستش... 

[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٢٠ ] [ ۸:٠٢ ‎ق.ظ ] [ ]

اصلاً دوست ندارم تظاهر کنم خیلی خوبم ...البته زیاد هم بد نیستم فقط کلافه و بی حوصله ام ... خیلی زیاد ....

پای چپم از زیر قوزک پا شکسته و تو گچ هستش ... دست راستم ضرب دیده و تمام  بدنم کوفته و ورم کرده ست ...علتش هم بی احتیاطی خودم و سرامیک ها بودن...

دلم میخواست امسال ماه رمضانو تا جائی که کلیه ام باهام راهی میکرد روزه بگیرم ولی ظاهرآً قسمت نبود ...

یک هفته بود اداره نیومده بودم ... امروز اومدم ولی باز فکر کنم از فردا نیام ... حوصله هیچ جا و هیچ کس رو ندارم ... سکون و سکوت و آرامش میخوام ...

این چند روز خونه مامان اینا بودم چون همسر درگیر امتحانات بود و نمی خواستم مزاحمش باشم ...

4شبه شب هم بعد از افطاری خونه عمو با همسری اومدیم خونه خودمون ... یکم بهتر شدم ... انگار نفس کشیدن تو خونه خودمون و دو نفری بهم روحیه میده ...

دلم مسافرت میخواست که دیگه فعلآً نمیشه ...

کلی تماس بی پاسخ دارم و حوصله حتی پیام دادن بهشونو ندارم ... حس میکنم دنیا تنگ و کوچیکه و من دارم توش خفه و له میشم ...

دیشب داداش اینا و دو تا خواهر کوچیکا افطار مهمونمون بودن ... خواهر کوچیکه از صبح اومد همه چیزو شست و آماده کرد و برای شام هم جوجه آماده کردیم . آقایون بردن پشت بوم کباب کردن آوردن ...شب خوبی بود ولی من همچنان خوب نیستم ...

موقع افطار و سحر برای من هم دعا کنید ...

بیشتر از حال جسمیم برای روحیه داغونم ... فکر نمی کردم اینقدر بهم بریزم ...

خدا همه مریض ها رو شفا بده ...آمین ...

 

[ شنبه ۱۳٩٤/٤/٦ ] [ ٧:٢۸ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا