آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

صبح روز شنبه همگیتون بخیر و امیدوارم هفته خوب وش ادی پیش رو داشته باشین ..

چهارشنبه شب دوستم و همسرش اومدن خونمون و خدا رو شکر جمع دوستانه خوبی بود ...کادو هم یک عدد شکلات خوری نقاشی شده خوشگل آوردن ...

آخر شب هم بعد از بدرقه مهمونها و گذاشتن آشغال جلو در و آوردن ماشین تو پارکینگ با همسر ساعت 1 نیمه شب تو خیابونمون قدم زدیم و  قدم زنان رفتیم سمت ساختمانهایی که انتهای خیابون میسازن و کلی رویا پردازی کردیم برای خونه ای که قراره بخریم ولی فعلاً باید دست نگهداریم تا ببینیم خدا چی میخواد ...

5شنبه عصر هم بعد از خوردن نهار خونه مامان اینا ، من و همسر و بابا و مامان و خواهر کوچیکه حرکت کردیم سمت دیار خاله ...

غیر از ترافیک وحشتناک و اعصاب خورد کن پل فردیس کل سفر عالی بود ...

همسر تا حالا اون سمتی نرفته بود و خیلی خوشش اومد از اون منطقه و آب و هوا و طبیعتش، چون جمعه رفتیم پیک نیک سمت طال**قان ... جایی که رفتیم بی نظیر بود و فوق العاده ... همسر و شوهر خاله هم مچ شدن با هم و از بابت خوشحالم ...

دیشب هم ساعت 3 رسیدیم خونه و هسمر 5/5 رفت شرکت و بنده هم خوابیدم و ساعت 9 اومدم اداره ...

سفر کوتاه و خیلی خوبی بود و روحیم عوض شد ...

هفته ای عالی پیش رو داشته باشین ...

در پناه خدای مهربون ...

خدا نوشت: شکرت خدایا ...

 

[ شنبه ۱۳٩٤/٥/۳۱ ] [ ٩:٤٢ ‎ب.ظ ] [ ]

توی این سوت و کوری دنیای وبلاگستان ظاهراً من و اشتی خانوم هستیم که تند تند پست میزاریم ... در هر حال اینجا خونه مجازی ماست و هر کسی به نوعی تعلق خاطر داره بهش و منم دوستان خوبی اینجا دارم ... دوستانی که تو ناراحتیها و شادی هام همیشه کنارم هستن ... خدا رو شکر و ممنون از حظورتون حتی انگشت شمار ...

این هفته خوب نبود و من همش به یاس گذروندم و حتی همسر هم متوجه شده بود نرمال نیستم و مدارا میکرد ...ناراحت

از 5شنبه شب که از خونه بابااینا برگشتیم دیگه نرفتم خونشون تا یکشنبه شب که اتفاقی رفتیم !

فقط هم جواب تلفن بابا و خواهر بزرگه رو میدادم و دوست نداشتم از کسی خبر داشته باشم ...البته مامان هم که زنگ میزد خونه جواب میدادم و سریع تمومش میکردم.

دوشنبه غروب هم وقت مشاور داشتم و جلسه دوم بود ...

یکشنبه شب هم تنهائی رفتم حرم برای نماز مغرب و عشا ... خیلی حس خوبی داشتم و برای همه دعا کردم ... بخاطر ولادت هم شلوغ بود و حتی نتونستم داخل برم و تو حیاط نمازمو خوندم ولی عالی بود ...

مسیر برگشت تا خونه رو هم فقط اشک ریختم!(سوالنگراندل شکسته).. طوری که وقتی همسر درو باز کرد و چشمهای و صورت منو دید گفت: چی شده؟! اتفاقی برات افتاده؟! بنده خدا هول کرده بود ... (یعنی من چند سال یکبار این حالی میشم ولی افتضاح بود حال و روحیه ام !)

همسر روز دوشنبه موند خونه و نرفت سرکار و گفت حوصله ندارم ...

منم اومدم اداره ولی خوب نبودم !!!

بعد از اداره رفتم خونه و دیدم همسر لوبیا پلو درست کرده و چایی هم دم کرده و منتظر منه ... اما من از دنده چپ بیدار شده بودم اونروز !!!!!!!!

به غذاش گیر دادم ...

به چاییش گیر دادم ...

نشستم های های گریه کردم که من دیگه پام درست نمیشه و تا آخر عمرم لنگ میزنم و حتی نمیتونم دیگه مامان بشم چون پای من تحمل هیچ وزنی رو نداره و ...

یعنی اراجیفی بهم میبافتم و اشک میریختم که الان که بهش فکر میکنم میبینم خدا رو کشر همسر به عقل من شک نکرده !!!!!!!

خهمسر هم هاج و واج نگاهم میکرد !!!!!!!!!!!تعجب چون واقعاً هیچ حرفی برای گفتن نداشت در مقابل یه آدم داغون و بی منطق !!!!!!!

همشم تکرار و تاکید میکردم من افسرده شدم و دیگه خوب نمیشم !!!!!!مژه

اشکهام که تموم شد و پا شدم گوشیمو برداشتم برم بخوابم که همسر گفت: شما دردت بی دردیه و اصلاً نمیدونی مشکلت چیه؟! چرا اینقدر همه چیزو سخت میگیری؟!

حتی یه جاهایی پیشنهاد دادم بیا از این شهر بریم دیار شما و ... که همسر گفت باید از درون خودتو درست کنی و هر جای دنیا بریم اوضاعت همینه ... مدام هم تکرار میکرد خب بمن بگو مشکلت چیه؟! چی کم داری؟! اتفاقی افتاده؟! (من نزاشتم همسر بفهمه زا قضیه خانواده و خواهر و ... ناراحتم و ربطش میدادم به چیزای بی ربط!)

به بهانه کلاس ضمن خدمت رفتم مشاوره ... فعلاً نمیخوام همسر متوجه بشه چون قبول نداره ...

گفتنی ها رو گفتم و شنیدنی ها رو شنیدم و نسبت به جلسه اول راضی تر بودم و مشاور بهم گفت : زیادی لی لی به لالات گذاشتن و بریا راحت زندگی کردن بی توقع و چشمداشت زندگی کن ... خوبی نکن و اگر هم کردی توقع خوبی متقابلو نداشته باش که منم گفتم این حالت ایده آله و شاید انگشت شمار باشن تعداد این تیپ آدمها !! چرا که دنیا ، دنیای کنش و واکنشه و ....

خلاصه مشاور دید نیمتونه براحتی و با چند تا جمله مجابم کنه ... روندشو تغییر داد و شرایط بهتر شد ... کلآً آدمیم که همینطوری نمیتونم هر چیزیو بپذیرم باید منطق قوی و دلیل محکمی پشتش باشه ... باید قانع بشم ... وگرنه با شعار و جملات قشنگ نمیتونم خودمو گول بزنم ...

ساعت 7.15 کارم تموم شد و یکم راه رفتم و ویترین ها رو نگاه کردم و برگشتم خونه و به همسر زنگ زدم بیاد پائین تا بریم دکتر برای تجویز چکاب واسه هر دوتامون ...

خلاصه بگم که دکتر و داروخانه و کفش فروشی رفتن ما ختم شد به خونه بابا و همش هم به اصرار همسر بود و من زیاد دوست نداشتم برم هر چند دلتنگ بودم زیاد !!!!!

زنگ زدم که گفتن داماد هم شام اونجاست ...

دیگه گفتن منتظر میمونن تا ما هم بریم شام بخورن که گفتیم نمیخوریم و یکم کار داریم و بعد زا شام میایم ... یه دوری زدیم تا شام خورده بشه بعد بریم ... نمیخواستم داماد جدیده فکر کنه ما عمداً و بدون دعوت و بخاطر حضور ایشون پا شدیم خودمو رسوندیم خونه بابا !!!!!!

رفتیم و شب خوبی بود ...

مامان و بابا دلتنگ بودن و حسابی ذوق زده شدن .. منم هیمنطور ولی اصلاً بروی خودم نیاوردم و عادی برخورد کردم !!!!!!!!!سوال(متاسفم برای خودم !!!!!!)

دیگه همسر و بابا و داماد جدیده صحبتهاشون گل انداخت و خواهر هم با احتیاط اومد سمتم و سعی کرد باهام حرف بزنه که دید من با مامان مشغول دارو درمانی گیاهی روی پام هستیم و زیاد نزدیک نشد !!!!!!!خنثیاز خود راضی

داماد هم سه شاخه گل رز در سه رنگ متفاوت بمناسبت روز دختر برای مامان و خواهر کوچیکه و نامردشون آورده بود ... قشنگ بودن و خواهری هم با سلیقه چیده بود تو گلدان و گذاشته بود روی میز ...

خدائیش داماده وقتی بهم میگه آبجی سارا ،خوشم میاد ... همسری هم اینو سوژه کرده و میگه گل از گلت میشکفه وقتی بهت میگه آبجی !!!!!!!خنده

آخر شب هم تصمیم گرفته شد آخر این هفته من و همسر و مامان و بابا بریم خونه خاله قز**وین ...

برگشتیم خونه کلی سرحال بودم !!!!!خجالتاز همسر تشکر کردم برای پیشنهاد بجاش بریا رفتن به خونه بابا که گفت خودشم دلش گرفته بوده و دوست داشته تو جمع خانوادگی باشه !!!!!

سه شنبه هم رفتم سونو کلیه هام و عکس از پام بریا دکترم که شنبه میخوام برم ...

نهار هم خونه مامان بودم و بعد از نهار با خواهری اومدیم کل خونه رو تر و تمیز کردیم و سرویس ها رو هم شستم اساسی ...

مشب هم مهمون داریم و دوستم و همسرش میان خونمون ...

کار خاصی نمونده و فقط باید موز سر راهم گیرم ببرم و همسر دیشب میوه و بقیه چیزا رو گرفته ... ساعت 10.5 میان واسه دور هم بودن و ازوشن عذرخواهی کردم که با این پا نمیتونم شام دعوتشون کنم چون واقعًآ ایستادن پای گاز اذیتم میکنه ...

دیشب هم کباب تابه ای و اسنک واسه شام درست کردم که خودم میل نداشتم و همسر خواهرو همراهی کرد تو خوردن !!!!!!

بعد هم بمناسبت روز دختر همسر کادوشو نقدی به خواهر داد ...

دیگه ساعت 10.5 خواهرو رسوندمش و برگشتم خونه ...

امروز هم میرم خونه و میخوابم تا 6 عصر و بعد هم دوش و آماده شدن برای اومدن مهمونها ...

فردا هم ان شاله عازم سفر دو رزوه بین شهری هستیم و امیدوارم خوش بگذره ...

آخر هفته خوبی داشته باشین ...

خدا نوشت: شکرت ...

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٥/٢۸ ] [ ٥:٢٦ ‎ب.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٥/٢٥ ] [ ٦:۳٧ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٥/٢٤ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/٥/۱٩ ] [ ۸:٢٧ ‎ب.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٥/۱۱ ] [ ۸:٥٥ ‎ب.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/٥/٥ ] [ ٥:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ جمعه ۱۳٩٤/٥/٢ ] [ ٥:۳٦ ‎ق.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا