آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان
[ شنبه ۱۳٩٤/٦/٢۸ ] [ ٥:۳۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ پنجشنبه ۱۳٩٤/٦/٢٦ ] [ ٦:۱۳ ‎ب.ظ ] [ ]

گاهی حرفهایی تو دل آدمه که به هیچ کس نمیشه گفت ... به خدا هم نمیتونی بگی چون خودش میدونه و میبینه واسه همین حس میکنی وسط یه برهوت بزرگ و وسیع و بی انتها گیر کردی و نمیدونی کدوم سمتی بری ... تنهای تنها ...

گاهی اتفاقاتی پیش میاد که حتی تصورشم برات دور از ذهن بوده چه برسه به دیدنش ...

* حال پدرم بد نیست و فعلآً جراحی نشده و امروز دکتر نظرشو میگه ...

اینا حرفای دلمه  و ربطی به حال بابا نداره ... حرفای تلمبار شده رو دلم ...

چاره نیست جز اینکه باز هم بگم خدایا شکرت ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/٢۳ ] [ ٥:۳٤ ‎ب.ظ ] [ ]

از دیروز صبح هجمه خبرای ناخوش داره همه چیزو بهم میریزه ...

صبح ساعت 7 در حین آماده شدن برای اومدن به اداره ،با صدای زنگ گوشی و نگاه به صفحه اشف دیدم باباست ... خبر سوراخ شدن شبکیه چشم و امکان جدا شدن شبکیه ...دنیا رو سرم آوار شد ...

ساعت 10 کلینیک چشم پزشکی نوبت ویزیت مجدد داشت ...

خواهرا و من و مامان و داداش همراهش بودیم ...

دکترش گفت نسبت به شب قبل بهتره ولی باید شب بیاد مطب مجدد چک بشه ...

دیشب با مامان و داداش کوچیکه تا ساعت 12 مطب بودیم ...

شب بدی بود ...

دیدن درد کشیدن بابا ...

درد لیزر چشمهاش بدون بی حسی و مسکن ...

با حال بدی برگشتم خونه ... حوصله هیچ چیزو نداشتم و در پاسخ همسر فقط به اینکه هیچی خوب نیست اکتفا کردم و ایشون هم متوجه شد اوضام خوب نیست چیزی نپرسید ...

تو سکوت محض خونه ، آب هویج هائی که از ظهر خوابونده بودم توی آب گرفتم ... دستی به اشپزخونه کشیدم ... کیسه سطل زباله رو عوض کردم و گذاشتم جلوی در تا همسر ببره بیرون ... اما تو سرم غوغائی بود ... دلم اشوب بود و هر از گاهی فقط یه اهی میکشیدم و میگفتم خدایا شکرت ...

نمی دونم امسال چرا اینطوری داره پیش میره ولی بازم خدا و حکمتشو شکر ...

به احترام حضور تمام کسانی که ممکنه اینجا از نعمت داشتن پدر محروم باشن سکوت میکنم و نمی گم که حس و حال من به بابا چیه؟! رابطمون چطوریه؟!... اما اونهائی که تا حدودی من و روحیاتمو شناختن میدونن که الان چه حالی هستم ...

به احتمال خیلی زیاد هفته آینده باید ته**ران جراحی بشن چون یه جراحی خاص و حساس هستش ... تزریق و لیزر فقط خرید فرصت و زمان بود برای ما تا ماکول های شبکیه بیش از این تخریب نشن ...

دیشب تا 1/5 تو پذیرائی نشستم و به دیوار روبرو زل زدم ...

تو اینطور شرایط که همه بهم میریزن نمیتونم به خودم اجازه بدم اشکهام روانه بشه ... داشتم فکر میکردم به روزهای آینده ...

ازتون میخوام تو دعاهاتون برای شفای همه مریض ها یه نیم نگاه و یادی هم به پدر من داشته باشین ...

الهی که هیچ خونه ای مریض نداشته باشه ... الهی که هیچ مسیری بسمت بیمارستان ها ختم نشه ...الهی که هیچ زمانی برای انتظار پشت درهای مطب پزشکان سپری نشه ...

خدایا میذونی که تمام امید و نگاه و توکل و توسلمون به خودته ... ای امید همه ناامیدان ...

پینوشت: ممنون از همه دوستان خوب و همیشه مهربون و همراهم ... از خوندن تک تک کامنتهاتون انرژی گرفتم و تو دلم یه نوری روشن شد ... اینکه کلی دعا و انرژی پشت سر ما هست ... ممنون از همتون ...

بابا 5شنبه رفت بیمارستان**میلا**د تهران ... مجدد لیزر کردن چشمهاشو و دکترش گفته نسبت به قبل بهتره خدا رو شکر و مجدد دوشنبه باید بره مطب برای ویزیت مجدد تا ببینیم خدا چی میخواد ولی مطمئنم با دعای خیر شما بهترین ها در انتظارمونه و هر چی پیش بیاد خیره ... همین که دقیقاً روزی که دکتر تو شهرمون تو مطبش بوده چشم بابا اینطوری شد و اقدام سریع دکتر باعث شد شبکیه آسیب جدی نبینه یعنی اینکه خدا حسابی حواسش بهمون هست و ما چه کاره ایم ... بازم ممنون از همتون ...

خدایا شکرت ...

[ چهارشنبه ۱۳٩٤/٦/۱۸ ] [ ٥:٥٤ ‎ب.ظ ] [ ]
[ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ]
[ سه‌شنبه ۱۳٩٤/٦/۱٠ ] [ ٦:٤۳ ‎ب.ظ ] [ ]
[ یکشنبه ۱۳٩٤/٦/۸ ] [ ٥:٥٢ ‎ب.ظ ] [ ]
[ شنبه ۱۳٩٤/٦/٧ ] [ ٧:٠٢ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا