آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

سلام به همگیتون ...

ظاهراً رکود وبلاگستان به منم سرایت کرد و اینه که یه جورایی منم اینستاگرامو بخاطر مینیمال نویسی و تصویری بودنش به اینجا نوشتن ترجیح میدم ... هر چند هنوم مثل گذشته خواننده پرو پا قرص نوشته هاتونم ...

البته شاید این یکی از دلایل نبودن و کمرنگ شدنمه و دلایل ریز و درشت دیگه ای هم دست به دست هم میدن تا برسیم به اینجا ... هر چند نوشته های من که در قالب روزانه بود و بود و نبودش هیچ مشکلی از جامعه بشری حل نمی کرد ...

روزهامون میگذره و خدا رو شکر حتی اگه تکراریه ...

مسائلی تو اداره پیش اومد که دو هفته گذشته بشدت روح و روانمو بهم ریخته بود ولی این بار کوتاه اومدنی در کار نیست و فعلاً تا اینجا در سطح واحد قول داده شده رفع بشه وگرنه از مراجع دیگه اقدام میکنم وهمش برمیگرده به حسادت و بخل همکار خانوم کنار دستیم که دیگه پاشو فراتر از حد و حدود خودش گذاشته و وارد حریم شخصی و خصوصی زندگی من شده ... چون ظاهراً از لحاظ کاری چون همه منو میشناسن نتونست کاری از پیش ببره ... جالبه این خانوم نامحرم ترین فرد به همه مسائل منه ... در همین حد بدونید که حتی توی مهمونی دوستانه همکارانه که اردیبهشت گرفتم ایشونو دقیقاً به خاطر تنگ نظری که نسبت به همه داره ، دعوت نکردم ...

جالبه بدونین ایشون از قشر خاص این جامعه و فرزند ش**ه**ی**د ...

اینا باید الگوی بقیه باشن ولی ... وقتی با مدیرم مطرح کردم . اولین جمله ای که گفت و برام جالب بود این بود :

خانم فلانی همه شما رو هم میشناسن و ایشون رو هم میشناسن ...

فعلاً مدیر گفته هیچ اقدامی نکن و خودم تو مرحله اول تذکر جدی میدم و مرحله بعد یه فکری برای جابجائیشون میکنم چون اینجا محیط کاره ، نه اینکه ایشون بخوان مدام حاشیه درست کنن و سر کوچکترین مسائل جنجال بپا کنن ...

منم گفتم دقیقاً همینطوره و در جواب دلخوری و اعتراض ما هم ، با صدای بلند طوری که همه بشنون بلند میگن ، من رسمی هستم و هر کی هر غلطی میخواد بکنه !!!!

خودمم از مدیر کل خواستم اتاقمو عوض کنه تا حداقل اعصابم آروم تر باشه با ندیدنشون ...

طی هفته گذشته اینقدر بهم ریخته بودم که زمانهائی که حرف جدیدی از طرف ایشون منتقل میشد ، واسه اینکه حریم ها نشکنه و منم نشم مثل ایشون ... فقط مرخصی ساعتی رد میکردم و میزدم بیرون از اداره و راه میرفتم ...

جرقه آتش هم از پاداش های 6 ماهه اول زده شد که بنده بخاطر سمتم قطعاً باید بیشتر از ایشون میگرفتم ولی ظاهرآً نظر ایشون متفاوت بوده !!!!!!!!!

خلاصه مگم که تهمت هایی زده که همکارای آقای واحدمون تو شوک بسر میبردن تا جائی که نتونستن تحمل کنن و به خودم منتقل کردن ...

خدا رو شکر همه حاضر شدن در صورتی که مدیر ازشون بپرسه ، تایید کنن و بگن که چه حرفهایی پشت سرم زده و همین برای مسجل شدن اون روی این همکار واسم کافی بود ...

بگذریم ...

دیروز بابا جراحی مجدد شبکیه چشم داشت و 5 ساعت تمام توی اتاق عمل بود ... خیلی بد بود انتظار و انتظار ...

منم همراهشون رفتم ته**ران ... چون امکانات این نوع جراحی فقط اونجا هست ... خدا خیر بده دکترشو که خارج از نوبت بابا رو سفارشی فرستادن اتاق عمل وگرنه فعلاً باید تو نوبت میبودیم ... خلاصه نمای دیروز من فقط مونیتور بخش انتظار بود که ببینیم جراحی تو چه مرحله ای هستش و تماشای اتوبان حکیم و ترافیک سنگینش از پنجره اتاق بابا ...

امرزو وقت معاینه داره ... لطفاً دعا کنید نتیجه جراحی عالی باشه و بابای بنده خدا دیگه اینقدر اذیت نشه ... بنده خدا توی 5 ماه گذشته 3 بار جراحی داشته ...فرشته

زندگی هم میگذره ... با تمام بالا و پائین هاش ... خدا رو شکر ...

با وجود تمام فراز و نشیب هائی که توی این 7 ماه داشتم ولی باز هم میگم تاهل بهتر از تجرده و خدا رو شکر زندگیمو دوست دارم ... همین کافیه ...لبخند

بس که نرگس بانو جان تعریف فیلم شهرزادو کرده بود .. من و همسر هم زدیم تو خط این سریال و تا اینجا دو قسمتشو دیدیم ... البته من تو خواب و بیداری ناشی از خستگی بسیار زیاد این دو روز گذشته ولی باید همسر را همراهی میکردیم تا توی ذوق فیلم دیدنش نخورد ...نیشخند

آخر هفته گذشته خونه برادر همسری بودیم و خدا رو شکر خوب بود و خوش گذشت ... کلی هم خرید از تیرا**ژه داشتیم 4 نفره ...

هفته خوبی پیش رو داشته باشین ... در پناه خدای مهربون ...

خدانوشت: شکرت خدا ... مرسی که هستی ... دیروز توی نماز ، نمازخونه بیمارستان یه کانکت خوب داشتم .. یه حس خوب بعد از مدتها ... مرس بابت بودنت ، داشتنت ، حضورت ... میدونی که ته دلم چیه ... میشه تا فردا این موقع اوکی شده باشه ... میدونم که میشه چون بهت ایمان دارم ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٢٥ ] [ ٥:۳٩ ‎ب.ظ ] [ ]

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه طوفانی ام

دل خوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سال ها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام ؟

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن سال هاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

ها ... به کجا می کشی ام خوب من ؟

ها ... نکشانی به پشمانی ام ...!!!

[ دوشنبه ۱۳٩٤/۸/٤ ] [ ٧:۳٢ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا