آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

امروز آخرین روز پائیزه ... پائیزی که اونطور که فکر میکردم پیش نرفت .لی باز هم خدا رو شکر .. با وجود کار زیاد دلم خواست بیامو توی این روز حتی شده یه پست کوتاه بزارم .

امیدوارم با شروع زمستان آخرین فصل سال و پایان پائیز ، روزهای بی نظیری در انتظارتون باشه ... روزهایی پر از شادی و سلامتی و خوشی ...

امشب حتماً برنامه ای دارید برای دور همی بودن ... امیدوارم حسابی خوش بگذره ...

ما هم دعوتیم خونه مامان ... قراره آقای داماد جدید شب یلدایی بیاره برای خواهرم ... یادش بخیر پارسال هم همسری برای من آورد ...

دوست داشتم یلدای امسال همه خونه ما جمع بشن ولی با برنامه امشب ، ان شاله موکولش میکنیم به سال آینده تا هم توی خونه خودمون (از نظر مالکیتی منظورمه!)باشه و هم جامون یکم بزرگتر ...

امسال تصمیم داشتیم جابجا شیم و چند مورد خونه خوب هم پیدا کردیم ولی قسمت نبود بلند شیم چون صاحبخانه پول پیشمونو نداشت که بده ...

ما هم به فال نیک گرفتیم و گفتیم شاید مصلحت در اینه از اینجا بلند شیم و بریم خونه خود خودمون ان شاله ...

برای روجهازی خواهری(ما آذری ها از این رسم ها داریم! یعنی خواهر برادری که بتونه خودش یه تیکه از جهازو میگیره و الیته هیچ اجباری نیست . ) فرش هاشو خریدم ... دو تخته فرش 9 متری ... البته فقط هزینه شو دادم و خودشون رفتن خریدن ...

یک شب هم مهمونی گرفتیم و خاله اینا و بابااینا رو دعوت کردیم شام ... حسابی همه شوکه شدن از سفره ای که رنگی بود و حاصل کار خودم ... چون من توی خونمون دست به سیاه و سفید نمیزدم !!!!!!

دلم مسافرت فصل سرما میخواد ولی بخاطر امتحانات همسری فعلآً امکانش نیست ... کارای پایان نامه همسری به انتها رسیده و بنده در نقش یک عدد ویراستار دارم کارای فرمت و ادیتی و چیدمانشو انجام میدم ...

امشب بیاین گوشی هامونو بزاریم کنار و از دور هم بودن حسابی لذت ببریم ... شاد باشیم ... واقعاً زندگی ارزش غم و غصه خوردن نداره ...

در پناه خدای مهربون ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٩/۳٠ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ ]

ساعت 5/5 صبح از تشنگی از خواب بیدار میشم و میرم سمت یخچال ...

ساعت توی سالنو نگاه میکنم ...

برمیگردم توی اتاق خواب و میبینم همسری چشماش نیمه بازه و لبخند میزنه ...

میگم ساعت 5.5 هستش ، دیرت نشه ؟!

میگه میدونی خواب چی میدیدم؟! (من خدای خواب دیدنم و همسری به ندرت خواب میبینه!)

گفتم چی بوده خیر باشه ...

گفت: خواب دیدم یک جفت پسر دوقلو داریم که داشتیم سر پیدا کردن اسمهاشون بحث میکردیم ... بعدشم من میگفتم همین دو تا بچه بسه و شما داشتی چونه میزدی نه من دخترم میخوام ...

شاید یه خواب خیلی خیلی عادی باشه ولی منو پر کزد از حس های خوب ...

این روزها ، دنیای وبلاگستان بیشتر از مامانایی هستش که چشم انتظار اومدن نی نی هاشون هستن ...

یه حس خاص ...

من هنوز آمادگیشو ندارم و از هنوز از با هم بودنمون و دو نفره هامون سیر نشدیم ... اما شرایط سنی مثل یه پتک میزنه تو سرم ...

فعلاً توکل بخدا ... تا ببینیم خدا چی میخواد و قسمت در چیست ...

هیچ خبری هم نیست و هیچ تصمیم و برنامه ای هم هم تا زمان خرید خونه براش نداریم ...

رزوهاتون پر از عطر خدا ... آخرین روزهای پائیزیتون پر از خاطرات قشنگ و بیادموندنی ..

[ یکشنبه ۱۳٩٤/٩/۱٥ ] [ ٥:٤۱ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا