آغاز راهی دیگر
 
قالب وبلاگ
نويسندگان

چرا هیچ وقت مرگ برای ما آدمها عادی نمیشه؟!

چرا شنیدن خبر کسی به نسبت دور یا نزدیک بودنش هنوز هم برامون غمناک و دردآور و ناراحت کننده ست؟!

چرا هنوز مرگو اونطور که باید نپذیرفتیم؟!

تا چند وقت پیش فکر میکردم با مسئله مرگ کنار اومدم و اونو بخشی از زندگی میدونم و بنظرم اصلاً هم ترسناک نمی اومد تا اینکه اون خوابو دیدم ... خواب دیدم مردم و دارن دفنم میکنن ... داشتن سنگ لحدو میزاشتن روم ... حس و حال بد و وحشتناکی بود ... میخواستم داد بزنم نمیشد ... میخواستم بلند شم و خودمو نجات بدم و توان حرکت نداشتم ...

این خواب باعث شد بفهمم من هنوز هم از مرگ میترسم و مثل یه حس شیرین نتونستم بپذیرمش و یا حتی بهش نگاه کنم ...

این روزها خبرهای مرگی که میشنویم کم نیست ...

پسر همسایه مامان اینا که خودکشی کرده و هنوز هم علتش مشخص نیست ... حتی تصور اینکه مادرش وقتی اونو آویزون دیده ترسناک و عذاب آوره چه برسه به تجربش ...

گاهی ما آدمها فکر میکنیم مرگ از ما دوره و یه جورایی مرگ برای همسایه ست ...

بگذریم ...

همه اینها رو گفتم که برسم به دیدن صحنه تصادفی که تو سفر دقیقاً جلوی چشمای اتفاق افتاد ... تو یه مسیر فرعی و خلوت که فقط ما بودیم و ماشین جلویی ما که کوبید به کوه و برگشت و چند بار رو سقف چرخید و وسط جاده متوقف شد ...

دیدن دوتا دختر بچه کوچولو که از ترس لبهاشون میلرزید و جیغ میزدن مامانمون ...

مردی که خودشو گم کرده بود ...

زنی که دست راستش به کل متلاشی شده بود ...

زجه های مرد و دوتادختر کوچیکش هنوز تو گوشمه ...

مردی که بدون گواهینامه پشت فرمون یه ماشین ناامن و اسقاطی میشینه و جون خودش و عزیزانشو به بازی میگیره ...

ما رسیدیم و کمک کردیم و کشیدیمشون کنار جاده ... چون ماشین گازسوز بود و احتمال انفجارش بود ... موبایلی که تو اون منطقه آنتن نمیداد ...

به هر زحمتی بود همسر و داداش کوچیکه یه نقطه ای بالای کوه پیدا کردن که آنتن بده و آدرس بدن ...

دردناک تر اینکه چند تا ماشین به جز ما از اونجا رد شدن و فقط نظاره گر صحنه بودن و هیچ کس حتی ترمزی برای کمک نزد !!!!!!!!!!!!!!

به کجا داریم میرسیم؟!

اون روز تا شب بهم ریختم ... تصویر تک تک عزیزانمو که تو تصادف از دست دادم از جلوی چشمام رژه میرفت ...

تصویر همکارم که با خانوادش تو اردیبهشت ماه 5نفره توی ماشینشون جزغاله شدن و سوختن ...

اما غروب به بعد کم کم روبراه شدم ... خدا رو شکر کردم برای سلامتیمون و خودمونو سپردم به دستان مهربونش ...

اما در کنار همه اینها میشه از یه زاویه دیگه به قضایا نگاه کرد ...

اینکه خدا رو شکر فرصت زندگی داریم ... خدا رو شکر سالم و سلامتیم ...

خدایا شکرت ...

بجز این قسمتش که همه مونو به هم ریخت سفر بی نهایت عالی بود با اینکه کوتاه بود ... هوای بهشتی با اقوام فوق العاده خونگرم و مهربونم که همه جوره برامون سنگ تموم گذاشتن و باعث شدن به همه مون و بخصوص همسر خوش بگذره فقط حیف که کوتاه بود ... حالا هم ریه هایی داریم پر از اکسیژن خالص و ناب و خنک پائیزی ...

روزهاتون آروم و شاد ... تنتون سلامت ... در پناه خدای مهربون ...

[ دوشنبه ۱۳٩٤/٦/۱٦ ] [ ٥:۱٥ ‎ب.ظ ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

"وَإِن یَکَادُ الَّذِینَ کَفَرُوا لَیُزْلِقُونَکَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّکْرَ وَیَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ وَمَا هُوَ إِلَّا ذِکْرٌ لِّلْعَالَمِینَ"--------------------------- من سارا 33 ساله هستم ... در نقش یک دختر و همسر و کارمند ... بعد از کلی بالا و پائین شدن : 25 اردیبهشت 93 ساعت 10 شب : مراسم بله برون و نامزدی ... 17 مهر 93 ساعت 12 ظهر به عقد هم در اومدیم ... حالا هم در روزهای ترش و شیرین عقد بسر میبریم و لحظه شماری میکنیم برای روزهای پیش رو ... در تدارک کارهای خونه دو نفره مون با امید و توکل بخدای مهربون ... ما ایمان داریم به لطف و موهیت بی کران خداوندی پس غمی نیست تا "او" هست ... ----------------------------------------------------- 12 فروردین سال 1394 جشن عروسیمون به بهترین شکل ممکن برگزار شد و حالا زیر یه سقف شروع میکنیم روزهای قشنگ دونفره مونو .... شکرت خدایا ....
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
RSS Feed

کد جاوا